ORezaO

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت / آمدم، نعره مزن، جامه مَدَر، هیچ مگو

گفتم ای عشق، من از چیزِ دگر می‌ترسم / گفت آن چیزِ دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوشِ تو سخن‌های نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ توسط رضا

چهرۀ زردِ مرا بین و مرا هیچ مگو / دردِ بی‌حد بنگر، بهرِ خدا هیچ مگو

دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگر / هرچه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو

دی خیالِ تو بیامد به درِ خانۀ دل / در بزد، گفت بیا در بگشا هیچ مگو

گفتم این جانِ مرا گِردِ جهان چند کَشی؟ / گفت هرجا که کشم زود بیا هیچ مگو

.

( غزلیّات مولوی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر