یکی رفت و دینار ازو صد هزار / خلف برد صاحبدلی هوشیار
نه چون مُمسکان دست بر زر گرفت / چو آزادگان دست ازو برگرفت
ز درویش خالی نبودی درش / مسافر به مهمانسرای اندرش
دل خویش و بیگانه خرسند کرد / نه همچون پدر سیم و زر بند کرد
ملامت کنی گفتش ای باددست / به یک ره پریشان مکن هرچه هست
به سالی توان خرمن اندوختن / به یک دم نه مردی بود سوختن
گدایان به سعی تو هرگز قوی / نگردند، ترسم تو لاغر شوی
چو منّاعِ خیر این حکایت بگفت / ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت
پراکندهدل گشت از آن عیبجوی / برآشفت و گفت ای پراکندهگوی
مرا دستگاهی که پیرامن است / پدر گفت میراثِ جدِّ من است
نه ایشان به خسّت نگه داشتند / به حسرت بمردند و بگذاشتند ؟
به دستم نیفتاد مال پدر / که بعد از من افتد به دست پسر ؟
همان به که امروز مردم خورند / که فردا پس از من به یغما برند
خور و پوش و بخشای و راحت رسان / نگه می چه داری ؟ ز بهر کسان ؟
به دنیا توانی که عقبی خری / بخر جان من، ور نه حسرت بری
( بوستان سعدی )