ORezaO

یکی رفت و دینار ازو صد هزار / خلف برد صاحبدلی هوشیار

نه چون مُمسکان دست بر زر گرفت / چو آزادگان دست ازو برگرفت

ز درویش خالی نبودی درش / مسافر به مهمانسرای اندرش

دل خویش و بیگانه خرسند کرد / نه همچون پدر سیم و زر بند کرد

ملامت کنی گفتش ای باددست / به یک ره پریشان مکن هرچه هست

به سالی توان خرمن اندوختن / به یک دم نه مردی بود سوختن

گدایان به سعی تو هرگز قوی / نگردند، ترسم تو لاغر شوی

چو منّاعِ خیر این حکایت بگفت / ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت

پراکنده‌دل گشت از آن عیبجوی / برآشفت و گفت ای پراکنده‌گوی

مرا دستگاهی که پیرامن است / پدر گفت میراثِ جدِّ من است

نه ایشان به خسّت نگه داشتند / به حسرت بمردند و بگذاشتند ؟

به دستم نیفتاد مال پدر / که بعد از من افتد به دست پسر ؟

همان به که امروز مردم خورند / که فردا پس از من به یغما برند

خور و پوش و بخشای و راحت رسان / نگه می چه داری ؟ ز بهر کسان ؟

به دنیا توانی که عقبی خری / بخر جان من، ور نه حسرت بری

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر