سروِ چمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند / همدَمِ گُل نمیشود، یادِ سمن نمیکند ؟
دِی گِلهای ز طُرّهاش کردم و، از سرِ فسوس / گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمیکند
تا دلِ هرزهگردِ من رفت به چینِ زُلفِ او / زآن سفرِ درازِ خود، عزمِ وطن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلفِ بنفشه پرشکن / وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند
دل به امیدِ رویِ او همدَمِ جان نمیشود / جان به هوایِ کوی او خدمتِ تن نمیکند
ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد میدهد / کیست که تن چو جامِ می، جمله دهن نمیکند ؟
کشتۀ غمزۀ تو شد حافظِ ناشنیدهپند / تیغ، سزاست هر که را دَرد، سخن نمیکند
( غزلیّات حافظ )
در بیت دوم : فسوس : ریشخند و استهزا – سیاه کج : کنایه از زلف سیاه پیچیده و تابدار، سیاه در اینجا صفت زلف است که در آن نوعی طنز و استهزاست؛ بدین ترتیب که «سیاه» در معنی بنده و غلام و «کج» صفت آن در معنی کجرفتار به کار رفته است
در بیت سوم : وطن : مجازاً سینه که دل در آن جای دارد
در بیت چهارم : چه یاد نمیکند : بسیار یاد میکند
در بیت هفتم : درد کردن سخن : اثر کردن سخن