در زمان پادشاهی گشتاسپ، گُرَزم پیش گشتاسپ از اسفندیار ( پسر شاه گشتاسپ ) بدگویی میکنه و شاه، اسفندیار رو به زندان میندازه. زمانی که گشتاسپ از بلخ ( پایتخت ) به سیستان سفر کرده بود، ارجاسپ ( پادشاه توران ) پسرش کُهرَم رو می فرسته تا به بلخ حمله کنه و لهراسپ ( پدر گشتاسپ ) کشته میشه و آتشکده ها نابود میشن. گشتاسپ که باخبر میشه برمی گرده و تو جنگ شکست می خوره و به کوهی عقب نشینی میکنه و لشکرش توسط دشمن محاصره میشه. جاماسپ ( وزیر گشتاسپ ) میره و اسفندیار رو به سختی راضی میکنه که از زندان به کمک پدرش بیاد. وقتی اسفندیار در حال برگشت هستش بین جسد کشته های سپاه ایران، جسد گُرَزم رو می بینه و :
بسی مرد ز ایرانیان کشته دید / شده خاک و ریگ از جهان ناپدید
همی زار بگریست بر کشتگان / پر از دردِ دل شد از آن خستگان
به جایی کجا کرده بودند رزم / به چشم آمدش زرد روی گُرَزم
به نزدیکِ او اسپش افکنده بود / برو خاک چندی پراکنده بود
چنین گفت با کشته اسفندیار / که ای مردِ نادانِ بدروزگار
نگه کن که دانایِ ایران چه گفت / بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بُوَد بِه ز دوست / ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشد آن کس که دانا بُوَد / به کاری که بر وی توانا بُوَد
ز چیزی که افتد بر آن ناتوان / به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جایِ من خواستی / برافکندی اندر جهان کاستی
ببردی ازین پادشاهی فروغ / همی چاره جستی به گفتِ دروغ
بدین رزم خونی که شد ریخته / تو باشی بدان گیتی آویخته
وز آن دشت گریان سر اندر کشید / به انبوهِ گردانِ ترکان رسید
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت دوم : خستگان : زخمیان، مجروحان
در بیت دهم : جای من خواستی : مقام و مرتبۀ مرا خواستی