قضا، زندهای را رگ جان برید / دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بینندهای تیزهوش / چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما، مرده بر خویشتن / گرش دست بودی، دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ / که روزی دو پیش از تو کردم بسیج
فراموش کردی مگر مرگ خویش / که مرگ مَنَت ناتوان کرد و ریش ؟
ز هجران طفلی که در خاک رفت / چه نالی که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی، بر حذر باش و باک / که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
نشستی به جای دگرکس بسی / نشیند به جای تو، دیگر کسی
منه دل برین سالخورده مکان / که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست / حساب از همین یک نفس کن که هست
( بوستان سعدی )
نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا