خواستن اسفندیار پادشاهی را از پدر، به همراه گفتن خلاصه کارهای بزرگی که اسفندیار کرده
1 چو بگذشت شب گِرد کرده عنان / برآورد خورشید رخشان سنان
2 نشست از برِ تختِ زر شهریار / بشد پیشِ او فرّخ اسفندیار
3 همی بود پیشش پرستارفش / پراندیشه و دست کرده به کش
4 چو در پیشِ او انجمن شد سپاه / ز نامآوران و ز گردانِ شاه
5 همه موبدان پیشِ او بر رده / ز اسپهبدان پیشِ او صف زده
6 پس اسفندیار آن یلِ پیلتن / برآورد از درد آنگه سخن
7 بدو گفت شاها انوشه بَدی / تویی بر زمین فرّۀ ایزدی
8 سرِ داد و مهر از تو پیدا شدست / همان تاج و تخت از تو زیبا شدست
9 تو شاهی، پدر، من ترا بندهام / همیشه به رایِ تو پویندهام
10 تو دانی که ارجاسپ از بهرِ دین / بیامد چنان با سوارانِ چین
11 بخوردم من آن سخت سوگندها / بپذرفتم آن ایزدی پندها
12 که هرکس که آرد به دین درشکست / دلش تاب گیرد، شود بتپرست
13 میانش به خنجر کنم به دو نیم / نباشد مرا از کسی ترس و بیم
14 وز آن پس که ارجاسپ آمد به جنگ / نه برگشتم از جنگِ دشتی پلنگ
15 مرا خوار کردی به گفتِ گُرَزم / که جامِ خورش خواستی روزِ بزم
16 ببستی تنِ من به بندِ گران / ستونها و مسمارِ آهنگران
17 سویِ گنبدان دژ فرستادیَم / ز خواری به بدکارگان دادیُم
18 به زاول شدی، بلخ بگذاشتی / همه رزم را بزم پنداشتی
19 بدیدی همی تیغِ ارجاسپ را / فکندی به خون پیر لهراسپ را
20 چو جاماسپ آمد مرا بسته دید / وز آن بستگیها تنم خسته دید
21 مرا پادشاهی پذیرفت و تخت / بر آن نیز چندی بکوشید سخت
22 بدو گفتم این بندهای گران / به زنجیر و مسمارِ آهنگران
23 بمانم چنین هم به فرمانِ شاه / نخواهم سپاه و نخواهم کلاه
24 به یزدان نمایم به روزِ شمار / بنالم ز بدگوی با کردگار
25 مرا گفت گر پندِ من نشنوی / بسازی اَبَر تخت بر بدخویی
26 دگر گفت کز خونِ چندان سران / سرافراز با گرزهای گران
27 بر آن رزمگه خسته تنها به تیر / همه خواهرانت ببرده اسیر
28 دگر گُردِ آزاده فرشیدورد / فکندست خسته به دشتِ نبرد
29 ز ترکان گریزان شده شهریار / همی پیچد از بندِ اسفندیار
30 نسوزد دلت بر چنین کارها / بدین درد و تیمار و آزارها ؟
31 غل و بند برهم شکستم همه / دوان آمدم نزدِ شاهِ رمه
32 از ایشان بکشتم فزون از شمار / ز کردارِ من شاد شد شهریار
33 گر از هفتخوان برشمارم سُخُن / همانا که هرگز نیاید به بُن
34 ز تن باز کردم سر ارجاسپ را / برافراختم نامِ گشتاسپ را
35 زن و کودکانش بدین بارگاه / بیاوردم آن گنج و تخت و کلاه
36 همه نیکوییها بکردی به گنج / مرا مایه خون آمد و درد و رنج
37 ز بس بند و سوگند و پیمانِ تو / همی نگذرم من ز فرمانِ تو
38 همی گفتی ار باز بینم ترا / ز روشنروان برگزینم ترا
39 سپارم ترا افسر و تختِ عاج / که هستی به مردی سزاوارِ تاج
40 مرا از بزرگان برین شرم خاست / که گویند گنج و سپاهت کجاست ؟
41 بهانه کنون چیست، من بر چِیَم / پس از رنج پویان ز بهرِ کِیَم ؟
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت پنجم : رده : صف
در بیت هفتم : انوشه بدی : جاوید باشی
در بیت هشتم : همان : همچنین
در بیت هفدهم : گنبدان دژ : قلعهیی بالای کوهی بلند نزدیک دامغان که اسفندیار در آن زندانی بود
در بیت هیجدهم : بگذاشتی : ترک کردی
در بیت بیستم : خسته : زخمی
در بیت بیست و چهارم : بدگوی : مراد گرزم است
در بیت بیست و هشتم : فرشیدورد : برادر اسفندیار که در جنگ با ارجاسپ زخمی شد و سپس وقتی اسفندیار به بالین او رسید مرد
در بیت سی و هفتم : بند : پیمان
در بیت چهل و یکم : من بر چیم : تکلیفم چیست ؟ من چه کاره ام ؟