ORezaO

پاسخ دادن گشتاسپ به اسفندیار در پی پادشاهی خواستن او و از او خواستن بند کردن رستم

 

1 به فرزند پاسخ چنین داد شاه / که از راستی بگذری نیست راه

2 ازین بیش کردی که گفتی تو کار / که یارِ تو بادا جهان‌کردگار

3 نبینم همی دشمنی در جهان / نه در آشکارا، نه اندر نهان

4 که نامِ تو یابد نه پیچان شود / چه پیچان همانا که بیجان شود

5 به گیتی نداری کسی را همال / مگر بی‌خرد نامور پورِ زال

6 که اوراست تا هست زاولسِتان / همان بُست و غزنین و کاولسِتان

7 به مردی همی ز آسمان بگذرد / همی خویشتن کهتری نشمرد

8 کر بر پیشِ کاووسِ کی بنده بود / ز کیخسرو اندر جهان زنده بود

9 به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن / که او تاجِ نو دارد و ما کهن

10 به گیتی مرا نیست کس هم‌نبرد / ز رومی و توریّ و آزادمرد

11 سویِ سیستان رفت باید کنون / به کار آوری زور و بند و فسون

12 برهنه کنی تیغ و کوپال را / به بند آوری رستمِ زال را

13 زواره، فرامرز را همچنین / نمانی که کس برنشیند به زین

14 به دادارِ گیتی که او داد زور / فروزندۀ اختر و ماه و هور

15 که چون این سخن‌ها به جای آوری / ز من نشنوی زین سپس داوری

16 سپارم به تو تاج و تخت و کلاه / نشانم برِ تخت بر پیشگاه

17 چنین پاسخ آوردش اسفندیار / که ای پرهنر نامور شهریار

18 همی دور مانی ز رسمِ کهن / بر اندازه باید که رانی سخن

19 تو با شاهِ چین جنگ جوی و نبرد / از آن نامداران برانگیز گرد

20 چه جویی نبردِ یکی مردِ پیر ؟ / که کاووس خواندی ورا شیرگیر

21 ز گاهِ منوچهر تا کیقباد / دلِ شهریاران بدو بود شاد

22 نکوکارتر زو به ایران کسی / نبودست، کآورد نیکی بسی

23 همی خواندندش خداوندِ رخش / جهانگیر و شیراوژن و تاج‌بخش

24 نه اندر جهان نامداری نوَست / بزرگست و با عهدِ کیخسروَست

25 اگر عهدِ شاهان نباشد درست / نباید ز گشتاسپ منشور جست

26 چنین داد پاسخ به اسفندیار / که ای شیردل پرهنر نامدار

27 هر آنکس که از راهِ یزدان بگشت / همان عهدِ او گشت چون بادِ دشت

28 همانا شنیدی که کاووس شاه / به فرمانِ ابلیس گم کرد راه

29 همی باسمان شد به پرِّ عقاب / به زاری به ساری فتاد اندر آب

30 ز هاماوران دیوزادی ببرد / شبستانِ شاهی مر او را سپرد

31 سیاوش به آزارِ او کشته شد / همه دوده زیر و زبر گشته شد

32 کسی کاو ز عهدِ جهاندار گشت / به گردِ درِ او نشاید گذشت

33 اگر تخت خواهی ز من با کلاه / رهِ سیستان گیر و برکش سپاه

34 چو آنجا رسی دستِ رستم ببند / بیارش به بازو فکنده کمند

35 زواره، فرامرز و دستانِ سام / نباید که سازند پیشِ تو دام

36 پیاده دوانش بدین بارگاه / بیاور کشان تا ببیند سپاه

37 از آن پس نپیچد سر از ما کسی / اگر کام اگر گنج یابد بسی

38 سپهبد بُروها پر از تاب کرد / به شاهِ جهان گفت زین بازگرد

39 ترا نیست دستان و رستم به کار / همی راه جویی به اسفندیار

40 دریغ آیدت جایِ شاهی همی / مرا از جهان دور خواهی همی

41 ترا باد این تخت و تاجِ کیان / مرا گوشه‌یی بس بُوَد زین جهان

42 ولیکن ترا من یکی بنده‌ام / به فرمان و رایت سرافکنده‌ام

43 بدو گفت گشتاسپ تندی مکن / بلندی بیابی، نژندی مکن

44 ز لشکر گزین کن فراوان سوار / جهاندیدگان ازدرِ کارزار

45 سلیح و سپاه و درم پیش تست / نژندی به جانِ بداندیشِ تست

46 چه باید مرا بی‌تو گنج و سپاه ؟ / همان گنج و تخت و سپاه و کلاه ؟

47 چنین داد پاسخ یل اسفندیار / که لشکر نیاید مرا خود به کار

48 گر ایدون که آید زمانم فراز / به لشکر ندارد جهاندار باز

49 ز پیشِ پدر بازگشت او به تاب / چه از پادشاهی، چه از خشمِ باب

50 به ایوانِ خویش اندرآمد دژم / لبی پر ز باد و دلی پر ز غم

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت ششم : بُست : شهری میان سیستان و غزنین و هرات

در بیت نهم : مصراع دوم این بیت و بیت بعد سخن رستم است از قول گشتاسپ یعنی رستم چنین ادّعایی دارد

در بیت دهم : آزادمرد : ایرانی

در بیت سیزدهم : زواره : برادر رستم – فرامرز : پسر رستم

در بیت بیست و پنجم : منشور : فرمان حکومت

در بیت سی‌ام : دیوزاد : کنایه از سودابه

در بیت سی و هشتم : بُروها پر از تاب کرد : گره بر ابرو افکند، خشمگین شد

در بیت چهل و هشتم : زمان فراز آمدن : رسیدن اجل

در بیت چهل و نهم : به تاب : با ناراحتی، خشمگین – معنی مصراع دوم : هم از این جهت که پادشاهی نیافته بود و هم از پدر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر