ORezaO

خوشا دلی که مدام از پیِ نظر نرود / به هر درش که بخوانند، بی‌خبر نرود

سوادِ دیدۀ غم‌دیده‌ام به اشک مشُوی / که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود

دلا مباش چنین هرزه‌گرد و هرجایی / که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست / که آبروی شریعت بدین قدَر نرود

تو کز مَکارمِ اخلاق، عالمی دگری / وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود

سیاه‌نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم / چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود ؟

بیار باده وُ، اوّل به دستِ حافظ دِه / به شرطِ آنکه ز مجلس، سخن به در نرود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : سواد دیده : مردمک چشم – ( مردمک چشم من، نقش خال توست، و نقش خال تو از نظر (ذهن) من بیرون نمی‎رود، پس مردمک چشم من هم از نظرم (چشمم) بیرون نمی‌رود )

در بیت چهارم : بدین قدر : کنایه از گناه مستی

در بیت ششم : دود دل : استعاره از آه دل – دوده : مرکّب - ( من نامه‌سیاه (گناهکار) هستم، همانطور که دوده در دل قلم جاری است و به سر ( نوک قلم) می‌رود و نامه (کاغذ) را سیاه می‌کند، دود (آه) دل من هم به سرم می‌رود و اشک حسرت می‌بارم )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر