ORezaO

آخرین صحبت‌های اسفندیار پیش از مرگ

 

1 چنین گفت با رستم اسفندیار / که از تو ندیدم بدِ روزگار

2 زمانه چنین بود و بود آنچه بود / سخن هرچه گوید بباید شنود

3 بهانه تو بودی، پدر بُد زمان / نه رستم، نه سیمرغ و تیر و کمان

4 مرا گفت رو سیستان را بسوز / نخواهم کزین پس بُوَد نیمروز

5 بکوشید تا لشکر و تاج و گنج / بدو ماند و من بمانم به رنج

6 کنون بهمن این نامور پورِ من / خردمند و بیدار دستورِ من

7 بمیرم، پدروارش اندر پذیر / همه هرچه گویم ترا یاد گیر

8 به زابلسِتان در ورا شاد دار / سخن‌های بدگوی را باد دار

9 بیاموزش آرایشِ کارزار / نشستنگهِ بزم و دشتِ شکار

10 می و رامش و زخمِ چوگان و کار / بزرگی و برخوردن از روزگار

11 تهمتن چو بشنید بر پای خاست / به بر زد به فرمانِ او دستِ راست

12 که تو بگذری زین سخن نگذرم / سخن هرچه گفتی به جای آورم

13 نشانمش بر نامور تختِ عاج / نهم بر سرش بر دلارای تاج ....

14 چنین گفت پس با پشوتن که من / نجویم همی زین جهان جز کفن

15 چو من بگذرم زین سپنجی‌سرای / تو لشکر بیارای و شو بازِ جای

16 چو رفتی به ایران پدر را بگوی / که چون کام یابی بهانه مجوی

17 زمانه سراسر به کامِ تو گشت / همه مرزها پر ز نامِ تو گشت

18 امیدم نه این بود نزدیکِ تو / سزا این بُد از جانِ تاریک تو

19 جهان راست کردم به شمشیرِ داد / به بد کس نیارست کرد از تو یاد

20 به ایران چو دینِ بهی راست شد / بزرگی و شاهی مرا خواست شد

21 به پیشِ سران پندها دادیَم / نهانی به کشتن فرستادیَم

22 کنون زین سخن یافتی کامِ دل / بیارای و بنشین به آرامِ دل

23 چو ایمن شدی مرگ را دور کن / به ایوانِ شاهی یکی سور کن

24 ترا تخت، سختی و کوشش مرا / ترا نام، تابوت و پوشش مرا

25 چه گفت آن جهاندیده دهقانِ پیر / که نگریزد از مرگ پیکانِ تیر

26 مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه / روانم ترا چشم دارد به راه

27 چو آیی، به هم پیشِ داور شویم / بگوییم و گفتارِ او بشنویم

28 کزو بازگردی به مادر بگوی / که سیر آمد از رزم پرخاشجوی

29 پسِ من تو زود آیی ای مهربان / تو از من مرنج و مرنجان روان

30 برهنه مکن روی بر انجمن / مبین نیز چهرِ من اندر کفن

31 ز دیدار زاری بیفزایدت / کس از بخردان نیز نستایدت

32 همان خواهران را و جفتِ مرا / که جویا بدندی نهفتِ مرا

33 بگویی بدان پرهنر بخردان / که پدرود باشید تا جاودان

34 ز تاجِ پدر بر سرم بد رسید / درِ گنج را جانِ من شد کلید

35 بگفت این و برزد یکی تیز دم / که بر من ز گشتاسپ آمد ستم

36 هم آنگه برفت از تنش جانِ پاک / تنِ خسته افکنده بر تیره خاک

37 بر و جامه رستم همی پاره کرد / سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد

38 چو بسیار بگریست با کشته گفت / که ای در جهان شاهِ بی‌یار و جفت

39 روانِ تو بادا میانِ بهشت / بداندیشِ تو بِدرَوَد هرچه کِشت

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت سوم : زمان : اجل، مرگ

در بیت چهارم : نیمروز : نام دیگر سیستان

در بیت یازدهم : دست راست به بر زدن : به رسم فرمانبرداری دست راست بر سینه نهادن

در بیت نوزدهم : راست کردم : مسخّر کردن – نیارست : جرات نکرد

در بیت بیست و سوم : مصراع اول سخن طنزآمیز است، یعنی اگر می‌توانی از مردن بپرهیز

در بیت بیست و چهارم : پوشش : کفن

در بیت بیست و پنجم : معنی مصراع دوم : پیکان تیر با آن سختی و تیزی هم نمی‌تواند از مرگ بگریزد

در بیت بیست و ششم : معنی مصراع دوم : روح من چشم به راه توست، تو هم به من ملحق خواهی شد

در بیت سی و چهارم : معنی مصراع دوم : مرگ من گنج را برای پدرم محفوظ نگه داشت

در بیت سی و پنجم : تیز دم : آه بلند

در بیت سی و هشتم : بی‌یار و جفت : بی‌همتا و بی‌نظیر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر