یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور / کلبۀ احزان شود روزی گلستان، غم مخور
ای دلِ غمدیده، حالت بِه شود، دل بد مکُن / واین سرِ شوریده بازآید به سامان، غم مخور
گر بهارِ عمر باشد، باز بر تختِ چمن / چترِ گُل در سر کَشی ای مرغِ خوشخوان، غم مخور
دَورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت / دایماً یکسان نباشد حالِ دَوران، غم مخور
هان مشو نومید، چون واقف نهای از سرِّ غیب / باشد اندر پرده بازیهای پنهان، غم مخور
ای دل ار سیلِ فنا بنیادِ هستی برکَنَد / چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خارِ مغیلان، غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حالِ ما در فُرقتِ جانان و اِبرامِ رقیب / جمله میداند خدایِ حالگردان، غم مخور
حافظا، در کنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار / تا بوَد وِردت دعا وُ درسِ قرآن، غم مخور
( غزلیّات حافظ )
در بیت دوم : دل بد کردن : کنایه از نگران و مضطرب بودن
در بیت هفتم : مغیلان : نوعی درختچه پرخار که در شنزارها میروید و خارهای آن سبب اذیّت و آزار طالبان کعبه بود؛ از این رو، مغیلان به مشکلات راه طریقت و عشق تعبیر شده است
در بیت نهم : ابرام : به ستوه آوردن و ملول کردن