چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زور / به هیچ باب ندارم رهِ خروج و دخول،
کجا روم، چه کنم، چاره از کجا جویم ؟ / که گشتهام ز غم و جَورِ روزگار، ملول
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرتِ تو / که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مقبول ؟
به دردِ عشق بساز و خموش کن حافظ / رموزِ عشق مکن فاش پیشِ اهلِ عقول
( غزلیّات حافظ )
نوشته شده در تاريخ شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶ توسط رضا