مرا میبینی و هر دَم زیادت میکنی دردم / تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دَم
بهسامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری ؟ / به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم ؟
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی / گذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رهت گردم
ندارم دستت از دامن بهجز در خاک و، آن دَم هم / که بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غمِ عشقت دَمم، دَم میدهی تا کَی ؟ / دمار از من برآوردی، نمیگویی برآوردم ؟
شبی دل را به تاریکی ز زلفت بازمیجُستم / رُخت میدیدم و، جامی هلالی بازمیخوردم
کشیدم در برت ناگاه و، شد در تاب، گیسویت / نهادم بر لبت لب را وُ، جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم، جان میده / چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَمسردم ؟
( غزلیّات حافظ )
در بیت پنجم : دم دادن : کنایه از فریب دادن
در بیت ششم : جام هلالی : پیاله و ساغر گرد – معنی مصراع دوم : روی چون ماهت را میدیدم و چنان سرمست میشدم که گویی ساغر باده را مینوشیدم
در بیت هشتم : دمسرد : کنایه از آن که سخنش بیاثر باشد، کسی که افسرده است – چه باک از خشم دمسردم : یعنی دیگر چه باکی از دشمن افسردهدل بدزبان دارم ؟