ORezaO

اسکندر تصمیم می‌گیره به شهر برهمنان بره و با پیشوای دین برهمایی گفت‌وگویی داشته باشه، افرادی که در کوه زندگی می‌کردن و لباس کمی که به تن داشتن و تغذیه‌شون از گیاهان بود و چیز باارزشی هم اصلا نداشتن. قسمتی از گفت‌وگوی برهمن و اسکندر در ادامه آورده شده که بسیار قابل تأمل هستش ( در واقع کلام فردوسی بزرگ ) :

 

1 ز پوشیدنی و ز گستردنی / همه بی‌نیازیم از خوردنی

2 برهنه چو زاید ز مادر کسی / نباید که نازد به پوشش بسی

3 وز ایدر برهنه شود بازِ خاک / همه جای ترس است و تیمار و باک

4 جهانجوی چندین بکوشد به چیز / که آن چیز کوشش نیرزد بنیز

5 چنو بگذرد زین سرایِ سپنج / ازو باز ماند زر و تاج و گنج

6 چنان دان که نیکی‌ست همراهِ اوی / به خاک اندر آید سر و گاهِ اوی

7 سکندر بپرسید کاندر جهان / فزون آشکارا بوَد گر نهان ؟

8 همان زنده بیش است گر مرده نیز ؟ / کز آن پس نیازش نیاید به چیز ؟

9 چنین داد پاسخ که ای شهریار / تو گر مرده را بشمری صدهزار

10 از آن صدهزاران یکی زنده نیست / خُنُک آنکه در دوزخ افکنده نیست

11 بباید همین زنده را نیز مُرد / یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد

12 بپرسید خشکی فزون‌تر گر آب ؟ / بتابد برو بر همی آفتاب

13 برهمن چنین داد پاسخ به شاه / که هم آب را خاک دارد نگاه

14 بپرسید کز خواب بیدار کیست / به روی زمین بر گنه‌کار کیست ؟

15 برهمن چنین داد پاسخ بدوی / که ای پاک‌دل مهترِ راست‌گوی

16 گنه‌کارتر چیز مردم بوَد / که از کین و آزش خرد گم بوَد

17 چو خواهی که این را بدانی درست / تنِ خویشتن را نگه کن نخست

18 که رویِ زمین سر به سر پیشِ تست / تو گویی سپهرِ روان خویشِ تست

19 همی رای داری که افزون کنی / ز خاکِ سیه مغز بیرون کنی

20 دگر گفت بر جانِ ما شاه کیست ؟ / به کژّی به هر جای همراه کیست ؟

21 چنین داد پاسخ که آز است شاه / سرِ مایۀ کین و جایِ گناه

22 بپرسید خود گوهر از بهرِ چیست / کِش از بهرِ بیشی بباید گریست

23 چنین داد پاسخ که آز و نیاز / دو دیوند بیچاره و دیوساز

24 یکی را ز کمّی شده خشک لب / یکی از فزونیست بی‌خواب شب

25 همان هر دو را روز می بشکرد / خُنُک آنکه جانش پذیرد خرد

26 بپرسید پس شاهِ فرمان‌روا / که حاجت چه باشد شما را به ما ؟

27 ندارم دریغ از شما گنجِ خویش / نه هرگز براندیشم از رنجِ خویش

28 بگفتند کای شهریارِ بلند / درِ مرگ و پیری تو بر ما ببند

29 چنین داد پاسخ ورا شهریار / که با مرگ خواهش نیاید به کار

30 چه پرهیزی از تیزچنگ اژدها ؟ / که گر ز آهنی زو نیابی رها

31 جوانی که آید به ما بر دراز / هم از روزِ پیری نیابد جواز

32 برهمن بدو گفت کای پادشا / جهاندار و دانا و فرمان‌روا

33 چو دانی که از مرگ خود چاره نیست / ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

34 جهان را به کوشش چه جویی همی / گُلِ زهر خیره چه بویی همی

35 ز تو بازماند همین رنجِ تو / به دشمن رسد کوشش و گنجِ تو

36 ز بهرِ کسان رنج بر تن نهی / ز کم‌دانشی باشد و ابلهی

37 پیامست از مرگ مویِ سپید / به بودن چه داری تو چندین امید ؟

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت چهارم : چیز : مال و کالا – بنیز : همچنین

در بیت هفتم : گر : یا

در بیت نوزدهم : معنی مصراع دوم : می خواهی اسرار درون خاک سیاه را کشف کنی

در بیت بیست و پنجم : بشکرد : شکار کند، بشکند

در بیت سی و چهارم : خیره : بیهوده


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر