ORezaO

حاشا که من به مَوسمِ گُل ترکِ مَی کنم / من لافِ عقل می‌‍زنم این کار کَی کنم ؟

مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و علم / در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نی کنم ؟

از قیل و قالِ مدرسه، حالی دلم گرفت / یک چند نیز خدمتِ معشوق و مَی کنم

کَی بود در زمانه وفا ؟! جامِ مَی بیار / تا من حکایت جم و کاووسِ کَی کنم

از نامۀ سیاه نترسم، که روزِ حشر / با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طی کنم

کو پیکِ صبح تا گِله‌هایِ شبِ فراق / با آن خجسته‌طالعِ فرخنده‌پی کنم ؟

این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست / روزی رُخش ببینم و، تسلیمِ وی کنم

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : موسم گل : وقت بهار

در بیت دوم : علم : مراد خواجه علم ظاهری و مادّی است که سبب تفاخر و غرور می‌گردد

در بیت پنجم : روز حشر : روز قیامت و رستاخیز – شاید خواجه امیدوار است در برابر فیض لطف حق، گناهانی چون می‌خواری و پرداختن به معشوق که در درگاه الهی به سبب اینکه آزاری به کسی نمی‌رساند، بخشوده شود

در بیت ششم : پیک صبح، خوش‌اقبال و سعادتمند است که به حضور معشوق می‌رسد و مبارک‌قدم است که با آمدنش خبری از معشوق به عاشق آورده می‌شود و نیز گل‌ها و گیاهان در باغ شکفته می‌گردد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر