ORezaO

اندرز کردنِ شاپور پسرِ خود اورمزد را قبل از مرگ

 

همی بود شاپور با داد و رای / بلنداختر و تختِ شاهی به جای

چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه / پراکنده شد فرّ و اورنگِ شاه

بفرمود تا رفت پیش اورمزد / بدو گفت کای چون گُل اندر فَرَزد

نگر تا به شاهی نداری امید / بخوان روز و شب دفترِ جمّشید

به‌جز داد و خوبی مکن در جهان / پناهِ کهان باش و فرِّ مهان

به دینار کم ناز و بخشنده باش / همان داد ده باش و فرخنده باش

مزن بر کم‌آزار بانگِ بلند / چو خواهی که بختت بوَد یارمند

همه پندِ من سر به سر یاد گیر / چنان هم که من دارم از اردشیر

بگفت این و رنگِ رخش زرد گشت / دلِ مردِ برنا پر از درد گشت

 ( از اینجا فردوسی از راوی به سخنگو تبدیل می‌شود )

چه سازی همی زاین سرایِ سپنج / چه نازی به نام و چه نازی به گنج؟

ترا تنگ تابوت بهر است و بس / خورَد گنجِ تو ناسزاوار کس

نگیرد ز تو یاد فرزندِ تو / نه نزدیک‌خویشان و پیوندِ تو

ز میراث دشنام باشدت بهر / همه زهر شد پاسخِ پادزهر

به یزدان گرای و سخن زو فزای / که اویست روزی‌ده و رهنمای

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت سوم : فرزد : چمن، سبزه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر