ORezaO

چون شوم خاکِ رهش، دامن بیفشاند ز من / ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

رویِ رنگین را به هر کس می‌نماید هم‌چو گُل / ور بگویم بازپوشان، بازپوشاند ز من

چشمِ خود را گفتم آخِر یک نظر سیرش ببین / گفت: می‌خواهی مگر تا جویِ خون راند ز من؟

او به خونم تشنه وُ من بر لبش، تا چون شود / کام بِستانم از او، یا داد بستاند ز من؟

گر چو فرهادم، به تلخی جان برآید باک نیست / بس حکایت‌های شیرین بازمی‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم، بر غمم خندان شود / ور برنجم، خاطرِ نازک برنجاند ز من

دوستان، جان داده‌ام بهرِ دهانش، بنگرید / کاو به چیزی مختصر چون بازمی‌ماند ز من؟

صبر کن حافظ، که گر زاین دست باشد درسِ غم / عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت هفتم : چیز مختصر : کنایه از دهان تنگ و کوچک معشوق


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر