قسمتی از خطابۀ شاهی شاپور سوم (پسر شاپور ذوالاکتاف)
1 سری را کجا مغز باشد بسی / گُواژه نباید زدن بر کسی
2 زبان را نگهدار باید بُدن / نباید روان را به زهر آژدن
3 که بر انجمن مردِ بسیارگوی / بکاهد به گفتارِ خود آبروی
4 اگر دانشی مرد راند سخن / تو بشنو که دانش نگردد کهن
5 دلِ مردِ مُطمِع بُوَد پر ز درد / به گردِ طمع تا توانی مگرد
6 مکن دوستی با دروغآزمای / همان نیز با مردِ ناپاکرای ...
7 دو گیتی بیابد دلِ مردِ راد / نباشد دلِ سفله یک روز شاد
8 بدین گیتی او را بوَد نامِ زشت / بدان گیتی اندر نیابد بهشت
9 دو گیتی نیابد دلِ مردِ لاف / که بپراکند خواسته بر گزاف
10 ستوده کسی کاو میانه گزید / تنِ خویش را آفرین گسترید
11 شما را جهانآفرین یار باد / همیشه سرِ بخت بیدار باد
12 جهاندارِمان باد فریادرس / که تختِ بزرگی نماند به کس ...
13 جهانجوی شاپورِ جنگی بمرد / کلاهِ کیی دیگری را سپرد
14 میاز و مناز و متاز و مرنج / چه تازی به کین و چه نازی به گنج؟
15 که بهرِ تو اینست زین تیرهگوی / هنر جوی و رازِ جهان را مجوی
16 که گر باز یابی بپیچی به درد / پژوهش مکن، گِردِ رازش مگرد
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت اول : گواژه زدن : مسخره کردن
در بیت دوم : روان را به زهر آژدن : کنایه از ادای کلمات تلخ و نیشدار
در بیت نهم : خواسته : مال، ثروت
در بیت چهاردهم : میاز : دست درازی نکن
در بیت پانزدهم : تیرهگوی : کنایه از دنیا