ای سروِ بلندِ قامتِ دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست
خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق / در گردنِ دیدۀ بلاجوست
بسیار ملامتم بکردند / کاندر پیِ او مرو که بدخوست
ای سختدلانِ سستپیمان / این شرطِ وفا بوَد که بیدوست،
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالۀ کارِ خویش گیرم؟
ای صاحبِ حسن در وفا کوش / کاین حسن، وفا نکرد با کس
آخر به زکاتِ تندرستی / فریادِ دل شکستگان رس
منبعد مکن چنان کزین پیش / ورنه به خدا که من ازین پس،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
چشمی که نظر نگه ندارد / بس فتنه که با سرِ دل آرد
نالیدنِ عاشقانِ دلسوز / ناپخته، مَجاز میشمارد
عیبش مکنید هوشمندان / گر سوختهخرمنی بزارد
گویند برو ز پیشِ جورش / من میروم او نمیگذارد
من خود نه به اختیارِ خویش / گر دست ز دامنم بدارد،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
بعد از طلبِ تو در سرم نیست / غیر از تو به خاطر اندرم نیست
گویند بکوش تا بیابی / میکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند / گر جهد کنم میسّرم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرد / اکنون که طریقِ دیگرم نیست،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
زانگه که برفتی از کنارم / صبر از دلِ ریش گفت رفتم
میرفت و به کبر و ناز میگفت / بی ما چه کنی؟ به لابه گفتم:
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
آوخ که چو روزگار برگشت / از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود / وآن شوخ به اختیار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی / آن روز که غمگسار برگشت
من ساکنِ خاکِ پاکِ عشقم / نتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگی است چارۀ عشق / دانی چه کنم؟ چو یار برگشت،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
با آنکه همه نظر در اویم / روزی سویِ ما نظر نینداخت
نومید نیام که چشمِ لطفی / بر من فکند، وگر نینداخت،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
شد موسمِ سبزه و تماشا / برخیز و بیا به سویِ صحرا
سعدی غمِ دل نهفته میدار / تا مینشوی ز غیر رسوا
من نیز اگرچه ناشکیبم / روزی دو برای مصلحت را،
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالۀ کارِ خویش گیرم
( ترجیعبند سعدی )