خواجه گریبانِ چراغی گرفت / دستِ من و دامنِ باغی گرفت
من چو لبِ لاله شده خندهناک / جامه به صد جای چو گُل کرده چاک
نکتۀ بادی به زبانِ فصیح / زندهدلم کرد چو بادِ مسیح
قافلهزن یاسمن و گُل به هم / قافیهگو قمری و بلبل به هم
سوسنِ یکروزۀ عیسیزبان / داده به صبح از کفِ موسی نشان
گه به سلامِ چمن آمد بهار / گه به سپاس آمد گل پیشِ خار
اخترِ سرسبز مگر بامداد / گفت زمین را که: سرت سبز باد
مرغ ز گل بویِ سلیمان شنید / نالۀ داوودی از آن برکشید
سایه گَزیده لبِ خورشید را / شانه زده باد، سرِ بید را
سایه و نور از علَمِ شاخسار / رقصکنان بر طرَفِ جویبار
مرغ ز داوود خوشآوازتر / گل ز نظامی شکراندازتر
( مخزنالاسرار نظامی )
در بیت اول : منظور از خواجه، دل است که در سیر و سلوک و خلوت و ریاضت، در عالم خیال، دست مرا گرفت و به باغی معنوی برد که در ادامه این باغ را وصف میکند
در بیت چهارم : به طور کلی منظور از گل، گلِ سرخ است – یاسمن و گل راهزنِ قافلۀ عقل و هوش بودند
در بیت پنجم : گل سوسن یک روز بیش دوام ندارد. عیسی هم روز اول به سخن آمد. یعنی سوسن که عیسیوار یکروزه زبان گشوده چون کف موسی، در صبح درخشان بود
در بیت ششم : چون خار نگهبان گل است، گل از او سپاسگزار است