ORezaO

قسمتهایی از سخن گفتن خسرو پرویز با خود وقتی بهرام چوبین را شکست داد و بر تخت نشست اما از شیرین دور گشت:

 

چو بختم خفت و من بیدار گشتم / بدین سان بی‌دل و بی‌یار گشتم

مرا گویند خندان شو چو خورشید / که انده برنتابد جایِ جمشید

دهن پر خندۀ خوش چون توان کرد؟ / در او یا خنده گنجد یا دَمِ سرد

که را جویم؟ که را خوانم به فریاد؟ / بهاری بود و بربودش ز من باد

خیال از ناجوانمردی همه روز / به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز

چو من سویِ گلستان رای دارم / چه سود ار بندِ زر بر پای دارم

نه بند از پای می‌شاید بریدن / نه با این بند می‌شاید پریدن

مرا باید که صد غمخوار باشد / چو من صد غم خورم، دشوار باشد

شراره زآن ندارد پرتوِ شمع / که این نورِ پراکنده‌ست و آن جمع

پراکنده‌دلم، بی‌نور از آنم / نیَم مجموع‌دل، رنجور از آنم

بسی برخواند ازین افسانه با دل / چو عشق آمد، کجا صبر و کجا دل؟

 

( خسرو و شیرین نظامی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر