قسمتهایی از سخن گفتن خسرو پرویز با خود وقتی بهرام چوبین را شکست داد و بر تخت نشست اما از شیرین دور گشت:
چو بختم خفت و من بیدار گشتم / بدین سان بیدل و بییار گشتم
مرا گویند خندان شو چو خورشید / که انده برنتابد جایِ جمشید
دهن پر خندۀ خوش چون توان کرد؟ / در او یا خنده گنجد یا دَمِ سرد
که را جویم؟ که را خوانم به فریاد؟ / بهاری بود و بربودش ز من باد
خیال از ناجوانمردی همه روز / به عشوه میفزاید بر دلم سوز
چو من سویِ گلستان رای دارم / چه سود ار بندِ زر بر پای دارم
نه بند از پای میشاید بریدن / نه با این بند میشاید پریدن
مرا باید که صد غمخوار باشد / چو من صد غم خورم، دشوار باشد
شراره زآن ندارد پرتوِ شمع / که این نورِ پراکندهست و آن جمع
پراکندهدلم، بینور از آنم / نیَم مجموعدل، رنجور از آنم
بسی برخواند ازین افسانه با دل / چو عشق آمد، کجا صبر و کجا دل؟
( خسرو و شیرین نظامی )