چنین است آفرینش را ولایت / که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشهای از سنگ در دست / که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
همی تا پای دارد تندرستی / ز سختیها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت / به دشواری بدست آید سلامت
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد / ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن / به دارو طبع را محتاج کردن
غمِ دنیا کسی در دل ندارد / که در دنیا چو ما منزل ندارد
جهان از نامِ آن کس ننگ دارد / که از بهرِ جهان دل تنگ دارد
غمِ روزی مخور تا روز ماند / که خود روزیرسان روزی رساند
تو ایمن چون شدی بر ماندنِ خویش / که داری باد در پس، چاه در پیش
مباش ایمن که این دریایِ خاموش / نکردهست آدمی خوردن فراموش
خداوندا چو آید پای بر سنگ / فتد کشتی در آن گردابۀ تنگ
نظامی را به آسایش رسانی / ببخشی و به بخشایش رسانی
( خسرو و شیرین نظامی )
در بیت دوم : شیشه از سنگ ساخته میشود و عاقبت هم از سنگ شکسته میشود
در بیت ششم : علف تاراج کردن : کنایه از پرخوری
در بیت نهم : معنی مصراع اول : تا عمر تو باقی است، غمِ روزی را نخور