بنشینیم و بیندیشیم!
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرِ ما با این دلهایِ پراکنده
جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوهِ درختانی تنهاییم
دوست، کاندر برِ وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد،
چه توان گفتش؟
بیگانهست
و سرایی، که به چشماندازِ پنجرهاش نیست درختی
که بر او مرغی به فغانِ تو دهد پاسخ،
زندانست
( از کتاب چند برگ از یلدا، هوشنگ ابتهاج، سایه )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹ توسط رضا