ORezaO

سیاهی از درونِ کاهدودِ پشتِ دریاها

برآمد با نگاهی حیله‌گر، با اشکی آویزان

سیاهی گفت: «اینک من، بهین فرزندِ دریاها،

شما را ای گروهِ تشنگان، سیراب خواهم کرد.

چه لذتبخش و مطبوع‌ست مهتابِ پس از باران،

پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.

بپوشد هر درختی میوه‌اش را در پناهِ من،

ز خورشیدی که دایم می‌مکد خون و طراوت را»

سیاهی با چنین افسون مسلّط گشت بر صحرا.

 

زبردستی که دایم می‌مکد خون و طراوت را،

نهان در پشتِ این ابرِ دروغین بود و می‌خندید.

مه از قعرِ محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،

نگه می‌کرد غارِ تیره با خمیازۀ جاوید.

 

گروهِ تشنگان در پچ‌پچ افتادند: «دیگر این

همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد»

ولی پیرِ دروگر گفت با لبخندی افسرده:

«فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد»

خروشِ رعد غوغا کرد، با فریادِ غول‌آسا.

غریو از تشنگان برخاست: «باران‌ست.... هی.... باران....»

 

ولی باران نیامد.... «پس چرا باران نمی‌آید؟»

گروهِ تشنگان در پچ‌پچ افتادند: «آیا این

همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»

و آن پیرِ دروگر گفت با لبخندِ زهرآگین:

«فضا را تیره می‌دارد، ولی هرگز نمی‌بارد»

 

( مهدی اخوان ثالث )

 

در بیت اول : منظور از سیاهی، ابر سیاه است

در بیت دوازدهم : محاق : سه شب آخر ماه قمری که در آن ماه از چشم ناظر زمینی دیده نمی شود


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر