سیاهی از درونِ کاهدودِ پشتِ دریاها
برآمد با نگاهی حیلهگر، با اشکی آویزان
سیاهی گفت: «اینک من، بهین فرزندِ دریاها،
شما را ای گروهِ تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذتبخش و مطبوعست مهتابِ پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوهاش را در پناهِ من،
ز خورشیدی که دایم میمکد خون و طراوت را»
سیاهی با چنین افسون مسلّط گشت بر صحرا.
زبردستی که دایم میمکد خون و طراوت را،
نهان در پشتِ این ابرِ دروغین بود و میخندید.
مه از قعرِ محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه میکرد غارِ تیره با خمیازۀ جاوید.
گروهِ تشنگان در پچپچ افتادند: «دیگر این
همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد»
ولی پیرِ دروگر گفت با لبخندی افسرده:
«فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد»
خروشِ رعد غوغا کرد، با فریادِ غولآسا.
غریو از تشنگان برخاست: «بارانست.... هی.... باران....»
ولی باران نیامد.... «پس چرا باران نمیآید؟»
گروهِ تشنگان در پچپچ افتادند: «آیا این
همان ابرست کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیرِ دروگر گفت با لبخندِ زهرآگین:
«فضا را تیره میدارد، ولی هرگز نمیبارد»
( مهدی اخوان ثالث )
در بیت اول : منظور از سیاهی، ابر سیاه است
در بیت دوازدهم : محاق : سه شب آخر ماه قمری که در آن ماه از چشم ناظر زمینی دیده نمی شود