ORezaO

طبیبم می‌رود، من دردِ خود را / نمی‌دانم که درمان چون توان کرد

به کفرِ زلفش ایمان هرکه آرد / دگربارش مسلمان چون توان کرد؟

مرا گویند پنهان دار رازش / غمِ عشق‌ست پنهان چون توان کرد؟

گرفتم رازِ دل بتوان نهفتن / دوایِ چشمِ گریان چون توان کرد؟

 

( غزلیّات عبید زاکانی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر