طبیبم میرود، من دردِ خود را / نمیدانم که درمان چون توان کرد
به کفرِ زلفش ایمان هرکه آرد / دگربارش مسلمان چون توان کرد؟
مرا گویند پنهان دار رازش / غمِ عشقست پنهان چون توان کرد؟
گرفتم رازِ دل بتوان نهفتن / دوایِ چشمِ گریان چون توان کرد؟
( غزلیّات عبید زاکانی )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹ توسط رضا