ORezaO

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

نیست یک‌دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غمِ این خفتۀ چند

خواب در چشمِ ترم می‌شکند

 

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دمِ او آورم این قومِ به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از رهِ این سفرم می‌شکند

 

نازک‌آرای تنِ ساقِ گلی

که به جانش کِشتم

و به جان دادمش آب

از دریغا به برم می‌شکند

 

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در و دیوارِ به هم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند

 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راهِ دراز

بر دمِ دهکده مردی تنها

کوله‌بارش بر دوش

دستِ او بر در، می‌گوید با خود:

غمِ این خفتۀ چند

خواب در چشمِ ترم می‌شکند

 

( نیما یوشیج )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۹ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر