آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری میخورد آب
یا که در بیشۀ دور، سیرهای پَر میشوید
یا در آبادی کوزهای پر میگردد
آب را گل نکنیم
شاید این آبِ روان، میرود پایِ سپیداری، تا فروشوید اندوهِ دلی
دست درویشی شاید تکّه نان خشکیده فرو برده در آب
زنِ زیبایی آمد لبِ رود
آب را گل نکنیم
رویِ زیبا دو برابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردمِ بالادست چه صفایی دارند
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دِهِشان
بیگمان پایِ چپرهاشان جاپایِ خداست
ماهتاب آنجا میکند روشن پهنایِ کلام
بیگمان در دِهِ بالادست چینهها کوتاه است
مردمش میدانند که شقایق چه گلی است
بیگمان آنجا آبی، آبی است
غنچهای میشکفد، اهلِ ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچهباغش پُرِ موسیقی باد
مردمانِ سرِ رود، آب را میفهمند
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم
( سهراب سپهری )
نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ توسط رضا