من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشهام اندیشۀ فرداست
وجودم از تمنّایِ تو سرشار است
همین فردایِ افسونریزِ رویایی
همین فردا که راهِ خوابِ من بستهست
همین فردا که ما را روزِ دیدار است
همین فردا، همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
دلِ بیتاب و بیآرامِ من از شوق لبریز است
به هر سو چشمِ من رو میکند: فرداست
من آنجا چشم در راهِ توام، ناگاه:
تو را از دور میبینم که میآیی
تو را از دور میبینم که میخندی
نگاهم باز حیرانِ تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوانِ خویش خواهم دید
سرشکِ اشتیاقم شبنمِ گلبرگِ رخسارِ تو خواهد شد
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسّمهای شیرینِ تو را با بوسه خواهم چید
( فریدون مشیری )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰ توسط رضا