بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبالِ تو گشتم
تو همه رازِ جهان ریخته در چشمِ سیاهت
من همه محوِ تماشایِ نگاهت
یادم آید تو به من گفتی: "از این عشق حذر کن
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن"
با تو گفتم: "حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیشِ تو؟ هرگز نتوانم"
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
رفت در ظلمتِ غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
( فریدون مشیری )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۰ توسط رضا