ORezaO

آیا کسی از دیدنِ گُل سیر خواهد شد؟

آیا کسی در صحبتِ گل پیر خواهد شد؟

 

دنیا گذرگاهی‌ست

آغاز و پایان ناپدیدار

راهی نه هموار

یک‌بار از آن خواهی گذشتن

آه یک‌بار

 

هم شعرِ حافظ دارد و هم تیغِ چنگیز

هم کُنجِ گَردآلودِ من، هم قصرِ پرویز

اندوهِ پیری دارد و شورِ جوانی

لطفِ توانایی و رنجِ ناتوانی

هم شهدِ شیرین دارد و هم زهرِ کاری

هم جغد دارد هم قناری

هم کینِ دشمن، هم صفایِ دوست در اوست،

با این بپیوند، از آن بپرهیز

 

غم را اگر نیکو ببینی

رازِ وجودِ شادمانی‌ست

گر غم نباشد شادمانی در جهان نیست

غم همره و همزاد با این سرنوشت است

غم خوردنِ بیهوده زشت

 

باری، جهان آیینه‌واری‌ست

در آن چه می‌خواهی ببینی؟

زیبایی و زشتی در این آیینه از ماست

تا خود کدامین را بخواهی برگزینی

 

در این گذرگاه

کارِ تو پیوستن به اردوگاهِ خوبی

کارِ تو دل بستن به زیبایی

کارِ تو گوهر ساختن از سنگِ خاراست

کارِ تو لذت بردن از هر لحظۀ عمر

کار تو پیکار با تیرگی‌هاست

 

من دل به زیبایی، به خوبی می‌سپارم؛ دینم این است

من مهربانی را ستایش می‌کنم؛ آیینم این است

من رنج‌ها را با صبوری می‌پذیرم

من زندگی را دوست دارم

انسان و باران و چمن را می‌ستایم

در این گذرگاه

بگذار خود را گم کنم در عشق، در عشق

بگذار از این ره بگذرم با دوست، با دوست

 

ای بهترین گل‌های عالم

ای خوش‌ترین لبخندِ هستی

ای مهر و ماهِ راهِ من در این گذرگاه

من با تماشایِ تو سبزم، چون جوانی

من با تو جانِ تازه دارم، جاودانی

 

آیا کسی از دیدنِ گُل سیر خواهد شد؟

آیا کسی در صحبتِ گل پیر خواهد شد؟

 

( فریدون مشیری )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۰ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر