سایۀ حق بر سرِ بنده بوَد / عاقبت جوینده یابنده بوَد
جمله دانند این اگر تو نگروی / هر چه میکاریش، روزی بدرَوی
سنگ بر آهن زدی آتش نَجَست / این نباشد، ور بباشد نادر است
آنکه روزی نیستش بخت و نجات / ننگرد عقلش مگر در نادرات
کآن فلان کس کِشت کرد و بر نداشت / وآن صدف بُرد و صدف گوهر نداشت
بس کسا که نان خورَد دلشاد او / مرگِ او گردد، بگیرد در گلو
پس تو ای اِدبار، رو هم نان مخور / تا نیفتی همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها میخورند / زور مییابند و جان میپرورند
تو بدان نادر کجا افتادهای / گر نه محرومی و ابلهزادهای؟
هین مگو کاینک فلانی کِشت کرد / در فلان سالی ملخ کشتش بخورد
پس چرا کارم که اینجا خوف هست / من چرا افشانم این گندم ز دست
وآنکه او نگذاشت کشت و کار را / پُر کُند کوریِّ تو انبار را
.
( مثنوی مولوی )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱ توسط رضا