عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش / خونِ انگوری نخورده، بادهشان هم خونِ خویش
ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ این / بعد از این میزانِ خود شو تا شوی موزونِ خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدلتریم / رو به محبوسانِ غم دِه ساقیا افیونِ خویش
خونِ ما بر غم حرام و، خونِ غم بر ما حلال / هر غمی کاو گردِ ما گردید شد در خونِ خویش
باده گلگونهست بر رخسارِ بیمارانِ غم / ما خوش از رنگِ خودیم و چهرۀ گلگونِ خویش
.
( غزلیّات مولوی )
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ توسط رضا