به گِردِ دل همیگردی، چه خواهی کرد؟ میدانم / چه خواهی کرد؟ دل را خون و، رخ را زرد، میدانم
یکی بازی برآوردی که رختِ دل همه بردی / چه خواهی، بعد از این بازی، دگر آورد؟ میدانم
به حقِّ اشکِ گرمِ من، به حقِّ آهِ سردِ من / که گرمم پرس چون بینی که گرم و سرد میدانم
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن، ولی فرق است / که سوز از سوز و، دود از دود و، درد از درد میدانم
دلا چون گَرد برخیزی ز هر بادی، نمیگفتی / که: از مردی برآوردن ز دریا گرد میدانم؟
.
( غزلیّات مولوی )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۵ تیر ۱۴۰۴ توسط رضا