ORezaO
اولین حضور رستم در جنگ ، نبرد او با افراسیاب

 

 

برانگیخت آن رخش رویینه سم / برآمد خورشیدن گاودُم

چو افراسیابش به هامون بدید / شگفتید از آن کودک نارسید

ز ترکان بپرسید  کاین اژدها / بدین گونه از بند گشته رها

کدام است ،‌ کاین را ندانم به نام / یکی گفت کاین پور دستان سام

نبینی که با گرز سام آمده‌ست / جوان است و جویای نام آمده‌ست

به پیش سپاه آمد افراسیاب / چو کشتی که موجش برآرد ز آب

چو رستم ورا دید ، بفشرد ران / به گردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمین / فرو کرد گرز گران را به زین

به بند کمرْش اندرآورد چنگ / جدا کردش از پشت زین پلنگ

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار / نیامد دوال کمر پایدار

گسست و اندر آمد سرش / سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از چنگ رستم بجست / بخایید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیر کش / همی بر کمر ساختم بند خَوش

 

افراسیاب وقتی رستم رو دید گفت این فرد نابالغ کیه ؟ افرادش گفتن که نوه سام هست ، نمی بینی که با گرز سام اومده . رستم وقتی افراسیاب رو دید گرزش رو به زین آویخت تا دست هاش آزاد باشن . کمربند افراسیاب رو گرفت و بلندش کرد ولی از سنگینی افراسیاب و قدرت دست های رستم کمربند پاره شد و افراسیاب افتاد . رستم وقتی دید افراسیاب از دستش در رفت افسوس خورد که چرا من کمرش رو نگرفتم که نتونه فرار کنه .

 

افراسیاب بعدش که رفت کشور خودش و پیش پدرش ، به پدرش از جنگ با ایران گفت و گفت که بهتره دست از جنگ برداره ، درباره رستم هم اینا رو گفت :

 

سواری پدید آمد از تخم سام / که دستانْش رستم نهاده‌ست نام

بیامد به سان نهنگ دژم / که گفتی زمین را بسوزد به دم

همی تاخت اندر فراز و نشیب / همی زد به گرز و به تیغ و رکیب

ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک / نیرزید جانم به یک مشت خاک

همه لشکر ما به هم بردرید / کس اندر جهان این شگفتی ندید

درفش مرا دید بر یک کران / به زین اندر آورد گرز گران

چنان برگرفتم ز زین خدنگ / که گفتی ندارم به یک پشّه سنگ

کمربند بگسست و بند قبای / ز چنگش فتادم نگون زیر پای

بدان زور هرگز نباشد هژبر / دو پایش به خاک اندر و سر به ابر

به دست وی اندر یکی پشّه ام / وزآن آفرینش پر‌اندیشه ام

یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ / نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ

عنان را سپرده بر آن پیل مست / یکی گرزه ی گاوپیکر به دست

چه دریاش پیش و چه ببر بیان / چه درّنده شیر و چه پیل ژیان

همی تاخت یکسان چو روز شکار / به بازی همی آمدش کارزار

جز از آشتی جستنت رای نیست / که با او سپاه تو را پای نیست


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۲ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر