نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم / برفت در همه عالم به بیدلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم / نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند / میان آن همه تشویش در تو مینگرم
به جان دوست که تا دوست در برم باشد / هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
( غزلیّات سعدی )
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴ توسط رضا