ORezaO

بی‌مِهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است / وز عمر، مرا جز شبِ دیجور نمانده است

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم / دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نمانده است

وصلِ تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت / از دولت‌ِ هجرِ تو کنون دور نمانده است

صبر است مرا چارۀ هجرانِ تو، لیکن / چون صبر توان کرد؟ که مقدور نمانده است

 

( غزلیّات حافظ )

 

دیجور : تاریک و سیاه

دور از رخ تو ، ایهام دارد : 1) در فراق رخ تو - 2) دور از جان تو


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر