مرحبا ای پیکِ مشتاقان، بده پیغامِ دوست / تا کُنم جان از سرِ رغبت فدایِ نامِ دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس / طوطیِ طبعم ز عشقِ شکّر و بادامِ دوست
زلفِ او دام است و، خالش دانۀ آن دام و، من / بر امیدِ دانهای افتادهام در دامِ دوست
گر دهد دستم، کَشم در دیده همچون توتیا / خاکِ راهی کآن مشرّف گردد از اَقدامِ دوست
میلِ من سویِ وصال و، قصدِ او سویِ فراق / ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست
حافظ اندر دردِ او میسوز و بیدرمان بساز / زآنکه درمانی ندارد دردِ بیآرامِ دوست
( غزلیّات حافظ )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۵ توسط رضا