ORezaO

(در ادامه پست قبل ) گستهم تنها با لهّاک و فرشیدورد می جنگه و موفق میشه هردو رو بکشه ولی تو این نبرد خودش هم به شدت زخمی میشه :

 

1 به زین بر چنان خسته بد گستهم / که بگسست خواهد تو گفتی ز هم

2 بیامد خمیده به زین اندرون / همی راند اسب و همی ریخت خون

3 وز آن‌جا سویِ چشمه‌ساری رسید / هم آبِ روان دید و هم سایه دید

4 فرود آمد و اسب را بر درخت / ببست و به آب اندر آمد ز بخت

5 بپیچید و غلتید بر تیره خاک / سراسر همه تن به شمشیر چاک

6 همی گفت کای روشنِ کردگار / پدید آر زآن لشکرِ نامدار

7 به دلسوزگی بیژنِ گیو را / وگرنه دلاور یکی نیو را

8 که گر مرده گر زنده زین جایگاه / برد مر مرا سویِ ایران‌سپاه

9 سرِ نامدارانِ توران‌سپاه / ببرّد، برد پیشِ بیدار شاه

10 بدان تا بداند که من جز به نام / نمردم به گیتی همینست کام

11 همه شب بنالید تا روزِ پاک / پر از درد چون مار پیچان به خاک

12 چو گیتی ز خورشید شد روشنا / بیامد بدانجایگه بیژنا

13 همی گشت بر گردِ آن مرغزار / که یابد نشانی ز گم‌بوده یار

14 پدید آمد از دور اسبِ سمند / بدان مرغزار اندرون چون نوند

15 چمان و چران چون پلنگان به کام / نگون گشته زین و گسسته لگام

16 همه آلتِ زین برو بر نگون / رکیب و کمند و جنا پر ز خون

17 چون بیژن بدید آن ازو رفت هوش / برآورد چون شیرِ شرزه خروش

18 همی گفت کای مهربان نیک‌یار / کجایی فکنده درین مرغزار ؟

19 که پشتم شکستی و خستی دلم / کنون جانِ شیرین ز تن بگسلم

20 بشد بر پیِ اسب بر چشمه‌سار / مر او را بدید اندر آن مرغزار

21 همه جوشن و ترگ پر خاک و خون / فتاده بدان خستگی سرنگون

22 فروجَست بیژن ز شبرنگ زود / گرفتش به آغوش در تنگ زود

23 برون کرد رومی قبا از برش / برهنه شد از ترگ خسته سرش

24 ز بس خون دویدن تنش بود زرد / دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد

25 بر آن خستگیهاش بنهاد روی / همی بود زاری‌کنان پیشِ اوی

26 همی گفت کای نیک‌دل یارِ من / تو رفتی و این بود پیکارِ من

27 شتابم کنون بیش بایست کرد / رسیدن برِ تو به جایِ نبرد

28 مگر بودمی گاهِ سختیت یار / چو با اهرمن ساختی کارزار

29 کنون کامِ دشمن همه راست کرد / برآورد سر هرچه می‌خواست کرد

30 بگفت این سخن بیژن و گستهم / بجنبید و برزد یکی تیز دم

31 به بیژن چنین گفت کای نیک‌خواه / مکن خویشتن پیشِ من در تباه

32 مرا دردِ تو بتّر از مرگِ خویش / بنه بر سرِ خسته بر ترگِ خویش

33 یکی چاره کن تا ازین جایگاه / توانی رسانیدنم نزدِ شاه

34 مرا باد چندان همی روزگار / که بینم یکی چهرۀ شهریار

35 از آن پس چو مرگ آیدم، باک نیست / مرا خود نهالی به‌جز خاک نیست

36 نمردست هرکس که با کامِ خویش / بمیرد بیابد سرانجامِ خویش

37 و دیگر دو بدخواه با ترس و باک / که بر دستِ من کرد یزدان هلاک

38 مگرشان به زین بر توانی کشید / وگرنه سرانشان ز تن‌ها برید

39 سلیح و سرِ نامبردارشان / ببر تا بدانند پیکارشان

40 کنی نزدِ شاهِ جهاندار یاد / که من سر به خیره ندادم به باد

41 بسودم به هر جای با بخت جنگ / گهِ نام‌جستن نمردم به ننگ

42 به بیژن نمود آنگهی هر دو تور / که بودند کشته فکنده به دور

43 بگفت این و سستی گرفتش روان / همی بود بیژن به سر بر نوان

 

بعدش بیژن جنازه لهّاک و فرشیدورد رو به زین اسبی می بنده و گستهم رو نرم و آروم رو اسبی میذاره و به سمت لشکر ایران حرکت میکنه

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت اول : خسته : زخمی ، مجروح - معنی بیت : گستهم بر پشت اسب چنان زخمی و فرسوده بود که گویی اندام هایش می خواست از هم جدا شود

در بیت ششم : روشن کردگار : خدای دانا

در بیت هشتم : گر : یا

در بیت دهم : همینست کام : فقط همین آرزو را دارم

در بیت چهاردهم : سمند : اسب زرد - نوند : اسب تندرو

در بیت پانزدهم : لگام : افسار

در بیت شانزدهم : جنا : برآمدگی جلوی زین

در بیت هفدهم : شرزه : خشمگین

در بیت بیست و دوم : شبرنگ : اسب سیاه

در بیت بیست و سوم : معنی مصرع دوم : سر خونی و زخمی اش را از کلاه‌خود بیرون آورد

در بیت بیست و چهارم : خون دویدن : فوران خون

در بیت سی و چهارم : معنی مصرع اول : روزگار به چندان مهلت دهد، آنقدری زنده بمانم

در بیت سی و پنجم : نهال : زیرانداز

در بیت چهلم : به خیره : بیهوده


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر