چو بازارگان در دیارت بِمُرد / به مالش خساست بود دستبرد
کز آن پس که بر وی بگریند زار / به هم بازگویند، خویش و تبار
که مسکین در اقلیم غربت بمرد / متاعی کزو ماند، ظالم ببرد
بیندیش از آن طفلک بی پدر / وز آه دل دردمندش حذر
بسا نام نیکوی پنجاه سال / که یک نام زشتش کند پایمال
پسندیده کاران جاوید نام / تطاول نکردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر به سر پادشاست / چو مال از توانگر ستاند گداست
بِمُرد از تهی دستی آزادمرد / ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد
( بوستان سعدی )
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ توسط رضا