حاجتِ مطرب و می نیست، تو بُرقَع بگُشا / که به رقص آورَدم آتشِ رویت چو سپند
مکُش آن آهویِ مُشکینِ مرا ای صیّاد / شرم از آن چشمِ سیه دار و، مبندش به کمند
بازمستان دل از آن گیسویِ مُشکین، حافظ / زآنکه دیوانه همان بِه که بوَد اندر بند
( غزلیّات حافظ )
نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ توسط رضا