ORezaO

آغاز داستان رستم و اسفندیار

 

1 کنون خورد باید میِ خوشگوار / که می بویِ مشک آید از جویبار

2 هوا پر خروش و زمین پر ز جوش / خُنُک آنکه دل شاد دارد به نوش

3 درم دارد و نُقل و جامِ نبید / سرِ گوسفندی تواند برید

4 مرا نیست، فرّخ مر آن را که هست / ببخشای بر مردمِ تنگدست

5 همه بوستان زیرِ برگِ گلست / همه کوه پر لاله و سنبلست

6 به پالیز بلبل بنالد همی / گل از نالۀ او ببالد همی

7 چو از ابر بینم همی باد و نم / ندانم که نرگس چرا شد دژم ؟

8 شبِ تیره بلبل نخسپد همی / گل از باد و باران بجنبد همی

9 بخندد همی بلبل از هر دوان / چو بر گل نشیند، گشاید زبان

10 ندانم که عاشق گل آمد گر ابر / چو از ابر بینم خروشِ هژبر

11 بدرّد همی باد پیراهنش / درفشان شود آتش اندر تنش

12 به عشقِ هوا بر زمین شد گوا / به نزدیکِ خورشیدِ فرمان‌روا

13 که داند که بلبل چه گوید همی؟ / به زیرِ گل اندر چه موید همی ؟

14 نگه کن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتنِ پَهلَوی

15 همی نالد از مرگِ اسفندیار / ندارد به‌جز ناله زو یادگار

16 چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر / بدرّد دل و گوشِ غرّان هژبر

 

17 ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخواند از گفتۀ باستان

18 که چون مست بازآمد اسفندیار / دژم گشته از خانۀ شهریار

19 کتایونِ قیصر که بُد مادرش / گرفته شب و روز اندر برش

20 چو از خواب بیدار شد تیره شب / یکی جامِ می خواست و بگشاد لب

21 چنین گفت با مادر اسفندیار / که با من همی بد کند شهریار

22 مرا گفت چون کینِ لهراسپ شاه / بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه

23 همان خواهران را بیاری ز بند / کنی نامِ ما را به گیتی بلند

24 جهان از بدان پاک بی‌خَو کنی / بکوشی و آرایشی نو کنی

25 همه پادشاهی و لشکر تراست / همان گنج با تخت و افسر تراست

26 کنون چون برآرد سپهر آفتاب / سرِ شاه بیدار گردد ز خواب

27 بگویم پدر را سخن‌ها که گفت / ندارد ز من راستی‌ها نهفت

28 وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر / به یزدان که بر پای دارد سپهر

29 که بی‌کامِ او تاج بر سر نهم / همه کشور ایرانیان را دهم

30 ترا بانویِ شهرِ ایران کنم / به زور و به دل جنگِ شیران کنم

31 غمی شد ز گفتارِ او مادرش / همه پرنیان خار شد بر برش

32 بدانست کان تاج و تخت و کلاه / نبخشد ورا نامبردار شاه

33 بدو گفت کای رنج‌دیده پسر / ز گیتی چه جوید دلِ تاجور

34 مگر گنج و فرمان و رای و سپاه / تو داری، برین بر فزونی مخواه

35 یکی تاج دارد پدر بر پسر / تو داری دگر لشکر و بوم و بر

36 چو او بگذرد، تاج و تختش تراست / بزرگی و شاهی و بختش تراست

37 چه نیکوتر از نرّه‌شیرِ ژیان ؟ / به پیشِ پدر بر کمر بر میان

38 چنین گفت با مادر اسفندیار / که نیکو زد این داستان هوشیار

39 که پیشِ زنان راز هرگز مگوی / چو گویی سخن بازیابی به کوی

40 مکن هیچ کاری به فرمانِ زن / که هرگز نبینی زنی رای‌زن

41 پر از شرم و تشویر شد مادرش / ز گفته پشیمانی آمد برش

 

در ادامه گشتاسپ متوجه میشه که اسفندیار دلش تاج و تخت رو می خواد، از وزیرش جاماسپ که ستاره‌شناسی و طالع‌بینی بلد بود، دربارۀ آینده اسفندیار می‌پرسه

 

42 هلا زود بشتاب و با من بگوی / کزین پرسشم تلخی آمد به روی

43 ورا در جهان هوش بر دستِ کیست ؟ / کز آن درد ما را بباید گریست

44 بدو گفت جاماسپ کای شهریار / تو این روز را خوارمایه مدار

45 ورا هوش در زاولسِتان بُوَد / به دستِ تَهَم پورِ دستان بوَد

46 به جاماسپ گفت آنگهی شهریار / به من بر بگردد بدِ روزگار ؟

47 که گر من، سرِ تاجِ شاهنشهی / سپارم بدو تاج و تختِ مهی

48 نبیند برو بومِ زاولستان / نداند کس او را به کابلستان

49 شود ایمن از گردشِ روزگار ؟ / بُوَد اخترِ نیکش آموزگار ؟

50 چنین داد پاسخ ستاره‌شُمَر / که بر چرخِ گردان نیابد گذر

51 ازین بر شده تیزچنگ اژدها / به مردی و دانش که آمد رها ؟

52 بباشد همه بودنی بی‌گمان / نجُستست ازو مردِ دانا زمان

53 دلِ شاه زان در پر اندیشه شد / سرش را غم و درد هم‌پیشه شد

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت اول : می بوی مشک آید : بوی مشک می آید

در بیت دوم : هوا : آسمان – جوش : کنایه از رویش گیاهان

در بیت ششم : پالیز : بوستان

در بیت هفتم : باد : استعاره از آه – نم : استعاره از باران

در بیت نهم : هر دوان : یعنی باد و باران

در بیت دهم : هژبر : شیر

در بیت بیست و یکم : شهریار : گشتاسپ شاه

در بیت بیست و چهارم : خو : علف هرز

در بیت بیست و هشتم : تاب به چهر اندر آوردن : چین به چهره آوردن، اخم کردن

در بیت سی و پنجم : یعنی گنج و فرمان و سپاه همه در دست توست و از شاهنشهی فقط تاج بر سر گشتاسپ است که آن هم بر سر او سنگینی می‌کند، دیگر چه می خواهی ؟

در بیت سی و ششم : بگذرد : بمیرد

در بیت سی و هفتم : نرّه‌شیرِ ژیان : مراد پسر جوان و رشید است

در بیت چهل و یکم : تشویر : شور و اضطراب

در بیت چهل و سوم : هوش : مرگ

در بیت چهل و پنجم : تَهَم : لقب رستم

در بیت چهل و هشتم : نداند : نشناسد

در بیت پنجاه و یکم : بر شده تیزچنگ اژدها : مراد چرخ و روزگار است و کنایه از بخت و سرنوشت

در بیت پنجاه و دوم : بودنی : آنچه باید بشود، سرنوشت – نجست : امان نیافت، مهلت نیافت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر