قسمتی از پاسخ رستم به بهمن
1 چو بشنید رستم ز بهمن سخن / پراندیشه شد نامدارِ کهن
2 چنین گفت کآری شنیدم پیام / دلم شد به دیدارِ تو شادکام
3 ز من پاسخ این بر به اسفندیار / که ای شیردل مهترِ نامدار
4 هر آنکس که دارد روانش خِرَد / سرِ مایۀ کارها بنگرد
5 چو مردی و پیروزی و خواسته / ورا باشد و گنجِ آراسته
6 بزرگی و گُردی و نامِ بلند / به نزدِ گرانمایگان ارجمند
7 به گیتی برآن سان که اکنون تویی / نباید که داری سرِ بدخویی
8 بباشیم بر داد و یزدانپرست / نگیریم دستِ بدی را به دست
9 سخن هرچه بر گفتنش روی نیست / درختی بُوَد کِش بر و بوی نیست
10 وگر جانِ تو بِسپَرَد راهِ آز / شود کارِ بی سود بر تو دراز
11 چو مهتر سراید سخن، سخته بِه / ز گفتارِ بد کام پردخته به
12 ز یزدان همی آرزو خواستم / که اکنون به تو دل بیاراستم
13 که بینم پسندیده چهرِ تو را / بزرگی و گُردی و مهرِ تو را
14 نشینیم با یکدگر شادکام / به یادِ شهنشاه گیریم جام
15 به پیشِ تو آیم کنون بیسپاه / ز تو بشنوم هرچه فرمود شاه
16 بیارم برت عهدِ شاهانِ داد / ز کیخسرو آغاز تا کیقباد
17 کنون شهریارا تو در کارِ من / نگه کن به کردار و آزارِ من
18 گر آن نیکوییها که من کردهام / همان رنجهایی که من بردهام
19 چو پاداشِ آن رنج بند آیدم / که از شاهِ ایران گزند آیدم
20 همان بِه که گیتی نبیند کسی / چو بیند، بدو در نماند کسی
21 بیایم بگویم همه رازِ خویش / ز گیتی برافرازم آوازِ خویش
22 چو از من گناهی بیاید پدید / ازآن پس سرِ من بباید بُرید
23 سخنهای ناخوش ز من دور دار / به بدها دلِ دیو رنجور دار
24 مگوی آنچه هرگز نگفتست کس / به مردی مکن باد را در قفس
25 بزرگان به آتش نیابند راه / ز دریا گذر نیست بی آشناه
26 تو بر راهِ من بر ستیزه مریز / که من خود یکی مایهام در ستیز
27 ندیدست کس بند بر پایِ من / نه بگرفت پیلِ ژیان جایِ من
28 تو آن کن که از پادشاهان سزاست / مگرد از پیِ آنکه آن نارواست
29 به مردی ز دل دور کن خشم و کین / جهان را به چشمِ جوانی مبین
30 به دل خرّمی دار و بگذر ز رود / ترا باد از پاک یزدان درود
31 گرامی کن ایوانِ ما را به سور / مباش از پرستندۀ خویش دور
32 چنانچون بُدم کهترِ کیقباد / کنون از تو دارم دل و مغز شاد
33 چو هنگامِ رفتن فراز آیدت / به دیدارِ خسرو نیاز آیدت
34 عنان با عنانِ تو بندم به راه / خرامان بیایم به نزدیکِ شاه
35 به پوزش کنم نرم خشمِ ورا / ببوسم سر و پای و چشمِ ورا
36 بپرسم ز بیدار شاهِ بلند / که پایم چرا کرد باید به بند ؟
37 همه هرچه گفتم ترا یاد دار / بگویش به پرمایه اسفندیار
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت نهم : روی : صلاح، مصلحت
در بیت یازدهم : سخته : سنجیده – کام : دهان – پردخته : خالی
در بیت نوزدهم : چو : اگر
در بیت بیست و چهارم : باد در قفس کردن : کار بیهوده و بینتیجه کردن
در بیت بیست و پنجم : آشناه : شنا، شناگری
در بیت سیام : بگذر ز رود : به این سمت رود هیرمند بیا ( اسفندیار در آن سمت رود خیمه زده بود )