پس از چاره جویی سیمرغ، صبح رستم دوباره به جنگ اسفندیار میره و باز هم سعی میکنه اسفندیار رو از جنگ و بند کردن منصرف کنه :
1 چنین گفت رستم به اسفندیار / که ای سیر ناگشته از کارزار
2 بترس از جهاندار یزدانِ پاک / خرد را مکن با دل اندر مغاک
3 من امروز نز بهرِ جنگ آمدم / پیِ پوزش و نام و ننگ آمدم
4 تو با من به بیداد کوشی همی / دو چشمِ خرد را بپوشی همی ....
5 چنین داد پاسخ که مردِ فریب / نیَم روزِ پرخاش و روزِ نهیب
6 اگر زنده خواهی که مانی به جای / نخستین سخن بند برنه به پای
7 ز ایوان و خان چند گویی همی / رخِ آشتی را بشویی همی ؟
8 دگر باره رستم زبان برگشاد / مکن شهریارا ز بیداد یاد
9 مکن نامِ من در جهان زشت و خوار / که جز بد نیاید ازین کارزار ....
10 ز دل دور کن شهریارا تو کین / مکن دیو را با خرد همنشین
11 جز از بند دیگر ترا دست هست / به من بر که شاهی و یزدانپرست
12 که از بند تا جاودان نامِ بد / بماند به من وز تو انجامِ بد
13 به رستم چنین گفت اسفندیار / که تا چند گویی سخن نابکار ؟
14 مرا گویی از راهِ یزدان بگرد / ز فرمانِ شاهِ جهانبان بگرد
15 که هر کاو ز فرمانِ شاهِ جهان / بگردد، سرآید بدو بر زمان
16 جز از بند گر کوشش کارزار / به پیشم دگر گونه پاسخ میار ....
17 بدانست رستم که لابه به کار / نیاید همی پیشِ اسفندیار
18 کمان را به زه کرد و آن تیرِ گز / که پیکانش را داده بُد آبِ رَز
19 همی راند تیرِ گز اندر کمان / سرِ خویش کرده سویِ آسمان
20 همی گفت کای پاک دادارِ هور / فزایندۀ دانش و فرّ و زور
21 همی بینی این پاک جانِ مرا / توانِ مرا هم روانِ مرا
22 که چندین بپیچم که اسفندیار / مگر سر بپیچاند از کارزار
23 تو دانی که بیداد کوشد همی / همی جنگ و مردی فروشد همی
24 به بادافرهِ این گناهم مگیر / تویی آفرینندۀ ماه و تیر
25 چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ / که رستم همی دیر شد سویِ جنگ ....
26 یکی تیر بر ترگِ رستم بزد / چنان کز کمانِ سواران سزد
27 تهمتن گز اندر کمان راند زود / برآن سان که سیمرغ فرموده بود
28 بزد تیر بر چشمِ اسفندیار / سیه شد جهان پیشِ آن نامدار
29 خم آورد بالایِ سروِ سهی / ازو دور شد دانش و فرّهی
30 نگون شد سرِ شاهِ یزدانپرست / بیفتاد چاچی کمانش ز دست
31 گرفته بُش و یالِ اسپِ سیاه / ز خون لعل شد خاکِ آوردگاه
32 چنین گفت رستم به اسفندیار / که آوردی آن تخمِ زُفتی به بار
33 تو آنی که گفتی که رویینتنم / بلند آسمان بر زمین برزنم
34 من از شستِ تو هشت تیرِ خدنگ / بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
35 به یک تیر برگشتی از کارزار / بخفتی بر آن بارۀ نامدار
36 هماکنون به خاک اندرآید سرت / بسوزد دلِ مهربان مادرت
37 هم آنگه سرِ نامبردار شاه / نگون اندر آمد ز پشتِ سیاه
38 زمانی همی بود تا یافت هوش / برِ خاک بنشست و بگشاد گوش
39 سرِ تیر بگرفت و بیرون کشید / همی پرّ و پیکانش در خون کشید
40 هم آنگه به بهمن رسید آگهی / که تیره شد آن فرّ شاهنشهی
41 بیامد به پیشِ پشوتن بگفت / که پیکارِ ما گشت با درد جفت
42 تنِ ژندهپیل اندر آمد به خاک / دلِ ما ازین درد کردند چاک
43 برفتند هر دو پیاده دوان / ز پیشِ سپه تا برِ پهلوان
44 بدیدند جنگی برش پر ز خون / یکی تیرِ پر خون به دست اندرون
45 پشوتن بر و جامه را کرد چاک / خروشان به سر بر همی کرد خاک
46 همی گشت بهمن به خاک اندرون / بمالید رخ را بدان گرم خون
47 پشوتن همی گفت رازِ جهان / که داند ز دینآوران و مهان ؟
48 چو اسفندیاری که از بهرِ دین / به مردی برآهیخت شمشیرِ کین
49 جهان کرد پاک از بدِ بتپرست / به بد کار هرگز نیازید دست
50 به روزِ جوانی هلاک آمدش / سرِ تاجور سویِ خاک آمدش
51 بدی را کزو هست گیتی به درد / پرآزار ازو جانِ آزادمرد
52 فراوان برو بگذرد روزگار / که هرگز نبیند بدِ کارزار ....
پس از نالههای پشوتن، اسفندیار ازش می خواد که زاری نکنه و میگه رسم دنیا همینه و میگه:
53 به مردی مرا پورِ دستان نکشت / نگه کن بدین گز که دارم به مشت
54 بدین چوب شد روزگارم به سر / ز سیمرغ وز رستمِ چارهگر
55 فسونها و نیرنگها زال ساخت / که اروند و بندِ جهان او شناخت
56 چو اسفندیار این سخن یاد کرد / بپیچید و بگریست رستم به درد
57 چنین گفت کز دیوِ ناسازگار / ترا بهره رنجِ من آمد به کار
58 چنانست کاو گفت یکسر سخُن / ز مردی به کژّی نیفکند بُن ....
59 گر او را همی روز بازآمدی / مرا کارِ گز کی فراز آمدی ؟
60 همانست کز گز بهانه منم / وزین تیرگی در فسانه منم
61 چنین گفت با رستم اسفندیار / که اکنون سرآمد مرا روزگار
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت دوم : مغاک : گودال، یعنی عقل و خردت را به کار بینداز
در بیت سوم : نز : نه از
در بیت ششم : نخستین سخن : پیش از همه
در بیت بیست و دوم : بپیچم : تلاش و کوشش میکنم
در بیت بیست و چهارم : بادافره : کیفر
در بیت سی و یکم : بُش و یال : گردن
در بیت سی و دوم : زفتی : خشونت
در بیت چهلم : بهمن : پسر اسفندیار
در بیت چهل و یکم : پشوتن : برادر اسفندیار
در بیت پنجاه و یکم : بدی : شخص بد
در بیت پنجاه و دوم : معنی بیت : عمر درازی میکند و هرگز با رنج و صدمۀ جنگ روبهرو نمیشود
در بیت پنجاه و چهارم : چارهگر : حیلهگر
در بیت پنجاه و پنجم : اروند : نیرنگ و افسون
در بیت شستم : معنی بیت : در مرگ اسفندیار من بهانه بودم و روزگار مرا برای انداختن چوب گز برگزید، و در این بدبختی من در جهان افسانه و مشهور شدم