زال یک کنیزی داشته که ازش پسر زال به دنیا میاد، پسر بسیار زیبایی که وقتی ستارهشناسها طالعش رو بررسی میکنن سرنوشت شومش رو به زال خبر میدن. زال اسمش رو شَغاد میذاره و از همون کودکی میفرسته کابل پیش شاه کابل. وقتی بزرگ میشه با دختر شاه کابل ازدواج میکنه، تا اون موقع کابل به زابل باج و خراج پرداخت می کرده ولی بعد از اون ازدواج، شاه کابل خراج نمی فرسته و رستم با لشکری میاد و به زور خراج رو می گیره. شغاد که از کار برادر ناتنی خودش، رستم، ناراحت میشه با شاه کابل نقشه میکشه که رستم رو بکشن. نقششون این بوده که در یک مهمونی شاه کابل جلو جمع شغاد رو تحقیر کنه و بعدش شغاد به زابل بره و به رستم بگه تا برای انتقام بیاد به کابل و در همین بین شاه کابل در یک شکارگاهی خیلی چاه بکنه و زیرشون نیزه بذاره و روشون رو بپوشونه. همین کار رو میکنن و وقتی رستم با لشکری میاد، شاه کابل عذرخواهی میکنه و بعد اینکه رستم عذرش رو پذیرفت و یک مهمونی برگزار کرد، به رستم پیشنهاد میکنه که به شکارگاه که پر از آهو و میش هست بره و رستم هم با هیجان قبول میکنه. رستم و برادرش زواره و شغاد چند تن دیگه به شکارگاه میرن، وقتی میرسن رخش انگار احساس کرده که خبری و خطری هست :
1 همی رخش زآن خاک مییافت بوی / تنِ خویش را کرد چون گِرد گوی
2 همی جَست و ترسان شد از بویِ خاک / زمین را به نعلش همی کرد چاک
3 بزد گام رخشِ تکاور به راه / چنین تا بیامد میانِ دو چاه
4 دلِ رستم از رخش شد پر ز خشم / زمانش خِرد را بپوشید چشم
5 یکی تازیانه برآورد نرم / بزد، نیکدل رخش را کرد گرم
6 چو او تنگ شد در میانِ دو چاه / ز چنگِ زمانه همی جُست راه
7 دو پایش فرو شد به یک چاهسار / نبُد جایِ آویزش و کارزار
8 بنِ چاه پر حربه و تیغِ تیز / نبد جایِ مردی و راهِ گریز
9 بدرّید پهلویِ رخشِ سِتُرگ / بر و پایِ آن پهلوانِ بزرگ
10 به مردی تنِ خویش را برکشید / دلیر از بنِ چاه بر سر کشید
11 چو با خستگی چشمها برگشاد / بدید آن بد اندیش رویِ شغاد
12 بدانست کان چاره و راهِ اوست / شغادِ فریبنده بدخواهِ اوست
13 بدو گفت کای مردِ بدبخت و شوم / ز کارِ تو ویران شد آباد بوم
14 پشیمانی آید ترا زین سخن / بپیچی ازین بد نگردی کهن
15 چنین پاسخ آورد ناکس شغاد / که گردونِ گردان ترا داد داد
16 تو چندین چه نازی به خون ریختن / به ایران به تاراج و آویختن ؟
17 ز کابل نخواهی دگر بار سیم / نه شاهان شوند از تو زین پس به بیم
18 گه آمد که بر تو سرآید زمان / شوی کشته در دامِ اهرمنان
19 هم آنگه سپهدارِ کابل ز راه / به دشت اندرآمد ز نخچیرگاه
20 گوِ پیلتن را چنان خسته دید / همان خستگیهاش نابسته دید
21 بدو گفت کای نامدارِ سپاه / چه بودت برین دشتِ نخچیرگاه ؟
22 شوم زود چندی پزشک آورم / ز دردِ تو خونین سرشک آورم
23 مگر خستگیهات گردد درست / نباید مرا رخ به خوناب شست
24 تهمتن چنین داد پاسخ بدوی / که ای مردِ بدگوهرِ چارهجوی
25 سرآمد مرا روزگارِ پزشک / تو بر من مپالای خونین سرشک
26 فراوان نمانی، سرآید زمان / کسی زنده برنگذرد باسمان
27 نه من بیش دارم ز جمشید فر / که ببرید بیور میانش به ار
28 نه از آفریدون وز کیقباد / بزرگان و شاهانِ فرّخنژاد
29 گلویِ سیاوش به خنجر برید / گرویِ زره چون زمانش رسید
30 همه شهریارانِ ایران بُدند / به رزم اندرون نرّهشیران بدند
31 برفتند ما دیرتر ماندیم / چو شیرِ ژیان بر گذر ماندیم
32 فرامرز پورِ جهانبینِ من / بیاید بخواهد ز تو کینِ من
33 چنین گفت پس با شغادِ پلید / که اکنون که بر من چنین بد رسید
34 ز ترکش برآور کمانِ مرا / به کار آور آن ترجمان مرا
35 به زه کن، بنه پیشِ من با دو تیر / نباید که آن شیرِ نخچیرگیر
36 ز دشت اندرآید ز بهرِ شکار / من اینجا فتاده چنین نابکار
37 ببیند مرا زو گزند آیدم / کمانی بُوَد، سودمند آیدم
38 ندرّد مگر ژنده شیری تنم / زمانی بُوَد تن به خاک افکنم
39 شغاد آمد آن چرخ را برکشید / به زه کرد و یکبارش اندر کشید
40 بخندید و پیشِ تهمتن نهاد / به مرگِ برادر همی بود شاد
41 تهمتن به سختی کمان برگرفت / بدان خستگی تیرش اندرگرفت
42 برادر ز تیرش بترسید سخت / بیامد سپر کرد تن را درخت
43 درختی بدید از برابر چنار / برو بر گذشته بسی روزگار
44 میانش تهی بار و برگش به جای / نهان شد پسش مردِ ناپاکرای
45 چو رستم چنان دید بفراخت دست / چنان خسته از تیر بگشاد شست
46 درخت و برادر به هم بر بدوخت / به هنگامِ رفتن دلش برفروخت
47 شغاد از پسِ زخمِ او آه کرد / تهمتن برو درد کوتاه کرد
48 بدو گفت رستم ز یزدان سپاس / که بودم همه ساله یزدانشناس
49 از آن پس که جانم رسیده به لب / برین کینِ ما بر بنگذشت شب
50 مرا زور دادی که از مرگ پیش / ازین بیوفا خواستم کینِ خویش
51 بگفت این و جانش برآمد ز تن / برو زار و گریان شدند انجمن
52 زواره به چاهی دگر در بمرد / سواری نماند از بزرگان و خرد
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت اول : بوی یافتن : احساس خطر کردن
در بیت چهارم : معنی مصراع دوم : فرا رسیدن اجل چشم خرد او را بست
در بیت پنجم : گرم کردن : به تاختن واداشتن
در بیت هشتم : حربه : آلت جنگ – مردی : دلیری و مردانگی
در بیت یازدهم : خستگی : جراحت، زخم
در بیت دوازدهم : چاره : مکر – بدخواه : دشمن
در بیت هفدهم : سیم : نقره، مجازاً خراج
در بیت بیست و هفتم : بیور : ده هزار ، مخفف بیوراسب، نام دیگر ضحّاک که گویند چون ده هزار اسب داشت بدین نام خوانده شد
در بیت سی و نهم : چرخ : کمان قوی و بزرگ
در بیت چهل و ششم : رفتن : مردن
در بیت چهل و هفتم : درد کوتاه کرد : سریعاً کشت، مدت درد کشیدن را کم کرد