سحر با باد میگفتم حدیثِ آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطافِ خداوندی
دعایِ صبح و آهِ شب، کلیدِ گنجِ مقصود است / بدین راه و روش میرَو، که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبوَد که سرِّ عشق گوید باز / ورایِ حدِّ تقریر است شرحِ آرزومندی
الا ای یوسفِ مصری که کردت سلطنت مغرور / پدر را بازپرس آخِر کجا شد مِهرِ فرزندی؟
جهانِ پیرِ رعنا را ترحّم در جِبلّت نیست / ز مِهرِ او چه میپرسی؟ در او همّت چه میبندی؟
همایی چون تو عالیقدر، حرصِ استخوان تا کَی؟ / دریغ آن سایۀ همّت که برنااهل افکندی
در این بازار اگر سودی است، با درویشِ خرسند است / خدایا، مُنعِمم گردان به درویشیّ و خرسندی
به شعرِ حافظِ شیراز میرقصند و مینازند / سیهچشمانِ کشمیریّ و تُرکانِ سمرقندی
( غزلیّات حافظ )
در بیت پنجم : رعنا : خودپسند و مغرور – جبلّت : سرشت و باطن
در بیت ششم : هما : مرغی است افسانهای که استخوان میخورد و مبارک و خوشیمن است و سایهاش بر سر هر کس افتد، به دولت و سلطنت رسد. در ادبیات فارسی، آن را مظهر فرّ و شکوه دانند و به فال نیک گیرند
در بیت هفتم : بازار : استعاره از دنیا