ORezaO

گلچینی (شخصی) از غزلیّات حافظ

 

حدیث از مطرب و مَی گو وُ رازِ دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

آسایشِ دو گیتی، تفسیرِ این دو حرف است / با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا

هر که را خواب‌گهِ آخِر مشتی خاک است / گو چه حاجت که به افلاک کَشد ایوان را

حافظا، مَی خور و رندی کن و خوش باش، ولی / دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را

حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مَرَنج / فکرِ معقول بفرما، گُلِ بی‌خار کجاست ؟

باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبوَد / بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

از این رِباطِ دو در چون ضرورت است رحیل / رِواق و طاقِ معیشت، چه سربلند و چه پست

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش، گو گناهِ من است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ؟ / حسابش با کرام‌الکاتبین است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ / که رستگاریِ جاوید در کم‌آزاری است

در طریقت هرچه پیشِ سالک آید خیرِ اوست / در صراطِ مستقیم ای دل، کسی گمراه نیست

پنج روزی که در این مرحله فرصت داری / خوش بیاسای زمانی، که زمان، این همه نیست

مباش در پیِ آزار و، هرچه خواهی کُن / که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست

عیبِ رندان مکن ای زاهدِ پاکیزه‌سرشت / که گناهِ دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش / هر کسی آن دِرود، عاقبتِ کار که کِشت

ای دوست، به پرسیدنِ حافظ قدمی نِه / زآن پیش که گویند که از دارِ فنا رفت

زاهد غرور داشت، سلامت نبُرد راه / رند از رهِ نیاز به دارالسّلام رفت

امروز که در دستِ توام، مرحمتی کن / فردا که شوم خاک، چه سود اشکِ ندامت ؟

حافظ، نهادِ نیکِ تو کامت برآورَد / جان‌ها فدایِ مردمِ نیکونهاد باد

گرچه یاران فارغ‌اند از یادِ من / از من ایشان را هزاران یاد باد

درختِ دوستی بنشان، که کامِ دل به بار آرد / نهالِ دشمنی برکَن، که رنجِ بی‌شمار آرد

چو بر رویِ زمین باشی، توانایی غنیمت دان / که دَوران، ناتوانی‌ها بسی زیرِ زمین دارد

هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه‌دارد / خداش در همه حال از بلا نگه‌دارد

رهزنِ دهر نخفته است، مشو ایمن از او / اگر امروز نبُرده است که فردا ببرد

غلامِ همّتِ آن نازنینم / که کارِ خیر، بی روی و ریا کرد

حافظ افتادگی از دست مده، زآنکه حسود / عِرض و مال و دل و دین، در سرِ مغروری کرد

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک‌سر نمی‌ارزد / به مَی بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و، از دنیایِ دون بگذر / که یک جَو منّت دونان، دو صد من زر نمی‌ارزد

دلا، ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش / که بد به خاطر امّیدوارِ ما نرسد

غمِ دنییِّ دنی چند خوری ؟ باده بخور / حیف باشد دلِ دانا که مشوّش باشد

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل / شاید که چو وابینی، خیرِ تو در این باشد

خدا را محتسب، ما را به فریادِ دف و نی بخش / که سازِ شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

وفا وُ عهد، نکو باشد ار بیاموزی / وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند / چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند

عیبِ می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو / نفیِ حکمت مکن از بهرِ دل عامی چند

گر رنج پیش آید و گر راحت، ای حکیم / نسبت مکن به غیر، که اینها خدا کند

تو با خدایِ خود انداز کار و، دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدّعی، خدا بکند

کمالِ سرِّ محبّت ببین، نه نقصِ گناه / که هر که بی‌هنر افتد، نظر به عیب کند

شاه را بِه بوَد از طاعتِ صد ساله وُ زهد / قدرِ یک ساعته عمری که در او داد کند

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

مَی خور که صد گناه، ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

گفتم: هوایِ میکده غم می‌بَرد ز دل / گفتا: خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند / چون به خلوت می‌روند، آن کارِ دیگر می‌کنند

مشکلی دارم، ز دانشمندِ مجلس بازپرس / توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

درِ میخانه ببستند، خدایا مپسند / که درِ خانۀ تزویر و ریا بگشایند

بر سرِ تربتِ ما چون گذری، همّت خواه / که زیارت‌گهِ رندانِ جهان خواهد بود

بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد / گفت: بر هر خوان که بنشستم، خدا رزّاق بود

حافظا، علم و ادب ورز، که در مجلسِ شاه / هر که را نیست ادب، لایقِ صحبت نبود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

نیک‌نامی خواهی ای دل، با بَدان صحبت مدار / خودپسندی جانِ من، برهانِ نادانی بوَد

دی عزیزی گفت حافظ می‌خورَد پنهان شراب / ای عزیزِ من، نه عیب آن بِه که پنهانی بوَد ؟!

بس نکته غیرِ حُسن بباید، که تا کسی / مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب‌نظر شود

گرچه بر واعظِ شهر، این سخن آسان نشود / تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود

خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اضداد / دیو چو بیرون رود، فرشته درآید

مکن ز غصّه شکایت، که در طریقِ طلب / به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

به جانِ دوست که غم، پرده بر شما ندرَد / گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی / مزد اگر می‌طلبی، طاعتِ استاد ببر

مَی خور به بانگِ چنگ و مخور غصّه، ور کسی / گوید تو را که باده مخور، گو هُوَالغَفُور

دَورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت / دایماً یکسان نباشد حالِ دَوران، غم مخور

هان مشو نومید، چون واقف نه‌ای از سرِّ غیب / باشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور

عاقبت منزل ما وادیِ خاموشان است / حالیا غلغله در گنبدِ افلاک انداز

من و هم‌صحبتیِ اهلِ ریا ؟ دورم باد / از گرانانِ جهان، رطلِ گران، ما را بس

بنِشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین / کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس

فلک به مردمِ نادان دهد زِمامِ مراد / تو اهلِ فضلی و دانش، همین گناهت بس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

چو غنچه گرچه فروبستگی است کارِ جهان / تو هم‌چو بادِ بهاری گِره‌گشا می‌باش

باغبان گر پنج روزی صحبتِ گُل بایدش / بر جفایِ خارِ هجران، صبرِ بلبل بایدش

تکیه بر تقویّ و دانش در طریقت، کافری است / راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش

آن سفر کرده که صد قافله دل همرهِ اوست / هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

گفت: آسان گیر بر خود کارها، کز رویِ طبع / سخت می‌گیرد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است / هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

چرخ بر هم زنم ار غیرِ مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کَشم از چرخِ فلک

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش / تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

من پیرِ سال و ماه نِی‌ام، یار، بی‌وفاست / بر من چو عمر می‌گذرد، پیر از آن شدم

من از بازویِ خود دارم بسی شکر / که زورِ مردم‌آزاری ندارم

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفُروخت / من چرا مُلکِ جهان را به جُوی نفروشم ؟

من که عیبِ توبه‌کاران کرده باشم بارها / توبه از می وقتِ گُل، دیوانه باشم گر کنم

حافظا، تکیه بر ایّام، چو سهو است و خطا / من چرا عشرتِ امروز به فردا فکنم ؟

از نامۀ سیاه نترسم، که روزِ حشر / با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طی کنم

واعظِ ما بویِ حق نشنید، بشنو کاین سخن / در حضورش نیز می‌گویم، نه غیبت می‌کنم

ناصح به طعن گفت که رَو ترکِ عشق کن / محتاجِ جنگ نیست، برادر، نمی‌کنم

جز صُراحیّ و کتابم نبُوَد یار و ندیم / تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم

نشانِ اهلِ خدا عاشقی است، با خود دار / که در مشایخِ شهر، این نشان نمی‌بینم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی / تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم

درِ میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود / گرت باور بوَد ور نه، سخن این بود و ما گفتیم

عیبِ درویش و توانگر به کم و بیش بد است / کارِ بد، مصلحت آن است که مطلق نکنیم

گر بدی گفت حسودیّ و، رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ، ار خصم خطا گفت، نگیریم برو / ور به حق گفت، جدل با سخنِ حق نکنیم

باده خور، غم مخور و، پندِ مقلِّد منیوش / اعتبارِ سخنِ عام، چه خواهد بودن؟

به پیرِ میکده گفتم که چیست راهِ نجات؟ / بخواست جامِ می و، گفت: عیب پوشیدن

مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مَهِ نو / یادم از کِشتۀ خویش آمد و هنگامِ درو

سلطانِ غم هر آنچه تواند بگو بکن / من برده‌ام به باده‌فروشان پناه از او

من رند و عاشق، در مَوسمِ گُل / آنگاه توبه؟! اَستَغفِرُالله

حافظا، در دلِ تنگت چو فرودآید یار / خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه؟

زنهار تا توانی اهلِ نظر میازار / دنیا وفا ندارد، ای نورِ هر دو دیده

بر مِهرِ چرخ و شیوۀ او اعتماد نیست / ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکرِ وی

بخیل بویِ خدا نشنود، بیا حافظ / پیاله گیر و کَرَم ورز، وَالضَّمانُ عَلَیّ

فیضِ ازل به زور و زر ار آمدی به دست / آبِ خَضِر نصیبۀ اسکندر آمدی

سخن در پرده می‌گویم، چو گُل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حکمِ میرِ نوروزی

در رهِ منزلِ لیلی که خطرهاست در آن / شرطِ اوّل‌قدم آن است که مجنون باشی

گِله از زاهدِ بدخو نکنم، رسم این است / که چو صبحی بدمد، در پی‌اش افتد شامی

بیا که خرقۀ من گرچه رهنِ میکده‌هاست / ز مالِ وقف نبینی به نامِ من دِرمی

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی / خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی

تکیه بر جایِ بزرگان نتَوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

ثوابت باشد ای دارایِ خرمن / اگر رحمی کنی بر خوشه‌چینی

دهقانِ سال‌خورده چه خوش گفت با پسر / کِای نورِ چشمِ من، به‌جز از کِشته ندروی

گر نورِ عشقِ حق به دل و جانت اوفتد / بِاللَّه کز آفتابِ فلک، خوب‌تر شوی

مکن حافظ از جَورِ دَوران شکایت / چه دانی تو ای بنده کارِ خدایی

دایم گُلِ این بُستان شاداب نمی‌مانَد / دریاب ضعیفان را در وقتِ توانایی

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر