ORezaO

داستان کلیله و دمنه

 

در زمان پادشاهی نوشین‌روان، روزی پزشک دربار او، برزویه، در کتابی هندی می‌خواند که در کوهی از هند گیاهی وجود دارد که می‌تواند مرده را زنده کند. بنابراین به نزد نوشین‌روان می‌رود و از او می‌خواهد که اجازۀ رفتن به نزد پادشاه هند را به او بدهد تا از او کمک بگیرد و آن کوه و آن گیاه را پیدا کند:

 

1 پزشکِ سراینده برزوی بود / به نیرو رسیده سخنگوی بود ...

2 چنین گفت کای شاهِ دانش‌پذیر / پژوهنده و یافته یادگیر

3 من امروز در دفترِ هندوان / همی بنگریدم به روشن‌روان

4 چنین بُد نبشته که بر کوهِ هند / گیاییست چینی چو رومی پرند

5 که آن را چو گِرد آورد رهنمای / بیامیزد و دانش آرد به جای

6 چو بر مُرده بپراکند بی‌گمان / سخنگوی گردد هم اندر زمان ...

 

برزویه با نامۀ نوشین‌روان و با هدایایی بسیار، به هند می‌رود و شاه هند چند دانشمند هندی را برای کمک برزویه با او همراه می‌کند تا به کوه‌ها برود تا شاید به خواسته‌اش برسد و آن گیاه را پیدا کند:

 

7 چو برزوی بنهاد سر سویِ کوه / برفتند با او پزشکان گروه

8 پیاده همه کوهساران به پای / بپیمود با دانشی رهنمای

 

اما هر نوع گیاهی را که امتحان می‌کرد نمی‌توانست مرده را زنده کند:

 

9 گیاها ز خشک و ز تر برگزید / ز پژمرده و آنچه رخشنده دید ...

10 یکی مرده زنده نگشت از گیا / همانا که سست آمد آن کیمیا ...

 

درنتیجه شرمگین می‌شود که با آن همه هدیه از طرف نوشین‌روان به هند آمد و نتیجه‌ای بدست نیاورد. بنابراین از دانشمندان هندی می‌پرسد که داناترین شما کیست و مرا نزد او ببرید، شاید او بتواند به من کمک کند و آن پیر دانا معمای آن کتاب هندی و آن کوه و گیاه را برایش حل می‌کند:

 

11 مگر کان سخنگویِ دانایِ پیر / بدین کار باشد مرا دستگیر

12 ببردند برزوی را نزدِ اوی / پراندیشه دل، سر پر از گفت‌وگوی

13 چو نزدیکِ او شد سخنگوی مرد / همه رنج‌ها پیشِ او یاد کرد

14 ز کارِ نبشته که آمد پدید / سخن‌ها که از کارداران شنید

15 بدو پیرِ دانا زبان برگشاد / ز هر دانشی پیشِ او کرد یاد ...

16 گیا چون سخن دان و دانش چو کوه / که همواره باشد مر او را شکوه

17 تنِ مُرده چون مَردِ بی‌دانش‌ست / که دانا به هر جای با رامش‌ست

18 به دانش بوَد بی‌گمان زنده مَرد / چو دانش نباشد به گِردش مگرد

19 چو مردم ز دانایی آید ستوه / گیا چون کلیله‌ست و دانش چو کوه

20 کتابی به دانش نماینده راه / بیابی چو جویی تو از گنجِ شاه

21 چو بشنید برزوی زو شاد شد / همه رنج بر چشمِ او باد شد

22 برو آفرین کرد و شد نزدِ شاه / به کردارِ آتش بپیمود راه ...

 

برزوی با سرعت نزد شاه هند رفت و از او کتاب کلیله و دمنه را خواست. شاه هند از این خواسته ناراحت شد ولی از ترس نوشین‌روان مجبور بود کتاب را بدهد اما گفت که فقط اجازه داری همینجا آن را بخوانی. برزویه قبول کرد و هر روز دری (فصلی) از آن را می‌خواند و آن را حفظ می‌کرد و شب هنگام، پنهانی، آن را به زبان پهلوی می‌نوشت و نزد نوشین‌روان می‌فرستاد:

 

23 هر آن در که از نامه برخواندی / همه روز بر دل همی راندی ...

24 چو زو نامه رفتی به شاهِ جهان / دری از کلیله نبشتی نهان

25 بدین چاره تا نامۀ هندوان / فرستاد نزدیکِ نوشین‌روان

 

پس از به پایان رسیدن خواندن و نوشتن کلیله و دمنه، برزویه به ایران برمی‌گردد و از نوشین‌روان می‌خواهد که وقتی بزرگمهر می‌خواهد آن ترجمه‌ها را به صورت کتاب درآورد، در ابتدای آن کتاب یک در (یک فصل) از برزوی بنویسد تا نامش در جهان باقی بماند:

 

26 یکی آرزو خواهم از شهریار / که مانَد ز من در جهان یادگار

27 چو بنویسد این نامه بوزرجمهر / گشاید برین رنجِ برزوی چهر

28 نخستین در از من کند یادگار / به فرمانِ پیروزگر شهریار

29 بدان تا پس از مرگِ من در جهان / ز داننده رنجم نگردد نهان ...

 

سپس فردوسی می‌گوید که بزرگمهر کلیله و دمنه را به زبان پهلوی نوشت، سپس در زمان مأمون به زبان عربی ترجمه شد و در زمان امیر نصر سامانی توسط وزیر او ابوالفضل بلعمی، به فارسی دری برگردانده شد و همچنین از بلعمی خواستند که آن ترجمه را برای رودکی بخواند تا رودکی آن را به شعر درآورد:

 

30 نبشت او بر آن نامۀ خسروی / نبود آن زمان خطّ جز پهلوی

31 همی بود با ارج در گنجِ شاه / بدو ناسزا کس نکردی نگاه ...

32 چو مأمون رَوِشنِ جهان تازه کرد / چنین نامه بر دیگر اندازه کرد ...

33 کلیله به تازی شد از پهلوی / بدین‌سان که اکنون همی بشنوی

34 به تازی همی بود تا گاهِ نصر / بدانگه که شد در جهان شاه نصر

35 گرانمایه بوالفضل دستورِ اوی / که اندر سخن بود گنجورِ اوی

36 بفرمود تا پارسیِّ دری / نبشتند و کوتاه شد داوری ...

37 گزارنده را پیش بنشاندند / همه نامه بر رودکی خواندند

38 بپیوست گویا، پراکنده را / بسُفت این چنین دُرِّ آکنده را ...

 

(گزارنده: مترجم – بپیوست: به نظم (شعر) در آورد – گویا: شاعر، رودکی – پراکنده: به نثر)

 

در انتهای داستان فردوسی با خود می‌گوید:

 

39 از اندیشه دل را مدار ایچ تنگ / که دوری تو از روزگارِ درنگ

40 گهی بر فراز و گهی بر نشیب / گهی با مراد و گهی با نهیب

41 ازین دو یکی نیز جاوید نیست / به بودن ترا راهِ امّید نیست

42 نگه کن کنون کارِ بوزرجمهر / که از خاک بر شد به گَردان سپهر

43 فراز آوریدش به خاکِ نژند / همان کس که بردش به ابرِ بلند

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

قسمت‌هایی از کتاب شاهِ‌ نامه‌ها نوشتۀ دکتر سیروس شمیسا در مورد بخش کلیله و دمنه:

آقای جیحونی می‌نویسد: در روایت ترجمۀ کلیله و دمنه به عربی اشتباهی، شاید عمدی، روی داده. یعنی این نکته که در زمان مأمون عباسی به عربی ترجمه شده است. بنداری در ترجمۀ شاهنامه آن را به صورت درست درآورده است که ترجمه به دست عبدالله بن المقفّع و در روزگار منصور دومین خلیفۀ عباسی انجام شده است. بنداری سپس از کلیله و دمنۀ بهرامشاهی نوشتۀ نصرالله منشی (که مربوط به زمان بعد ار فردوسی است) نیز نام برده است.

اما فردوسی این مطلب را دقیقا از شاهنامۀ ابومنصوری گرفته است.

کسانی چون ابوریحان هم تصریح کرده‌اند که باب برزویۀ طبیب را ابن مقفّع افزوده است.

[در پایان داستان، فردوسی] به خود تسلّی می‌دهد که هرچند پیر شده‌ای دلتنگ مباش، آدمی گاهی برفراز و گاهی بر نشیب است و این هردو حال نیز می‌گذرد. این ابیات مبهم است و معلوم نیست به چه حوادث و اوضاعی اشاره دارد. به طور کلی حال و هوای این ابیات ناامیدانه است و در ضمن اشاره به وضع بوزرجمهر گویا عاقبت رودکی را بیان می‌کند که سرانجام او را کور کردند و از ابر بلند به خاک نژند کشاندند و ظاهراً فردوسی به عاقبت کار خود هم بدگمان است. رودکی در قصیدۀ دندانیّه به اوج و شکوه خود در دوران جوانی و حضیض خود در دوران پیری اشاره کرده است. در آن قصیده به صورت مبهمی به ترجمۀ خود از کلیله اشاره دارد که در آن دوران از حوادث بزرگ فرهنگی ایران شمرده می‌شد. دریغا که از این ترجمۀ نفیس جز چند بیتی نمانده و مثل اکثر آثار مهم دورۀ سامانیان از میان رفته است، چنان که از دیوان استاد هم جز اندکی باقی نمانده است. چند بیتی از ترجمۀ کلیله رودکی که باقی مانده است همه زیبا و تأثیرگذار است:

هرکه نامخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد ز هیچ آمرزگار

خواندن کتاب کلیله نشانۀ سیاست‌ورزی بود و از کسی که کلیله می‌خواند می‌ترسیدند. فردوسی هم در داستان بهرام چوبینه به این واقعه اشاره می‌کند که جاسوسان خسروپرویز به او خبر می‌دهند که بهرام چوبیه کتاب کلیله و دمنه مطالعه می‌کند. خسرو می‌گوید پس کار ما با او دشوار و زار است. شاید کتاب کلیله برای شاهزادگان کتاب درسی بود.

(جهت توضیحات کامل‌تر به کتاب مراجعه شود)


نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر