بخشهایی از نامۀ رستم فرخزاد به برادرش هنگام جنگ با اعراب در قادسیّه و پیشگوییهای او
1 بدانست رستم شمارِ سپهر / ستارهشمر بود و با داد و مهر
2 همی گفت کاین رزم را روی نیست / رهِ آبِ شاهان بدین جوی نیست ...
3 یکی نامه سویِ برادر به درد / نوشت و سخنها همه یاد کرد
4 نخست آفرین کرد بر کردگار / کزو دید نیک و بدِ روزگار ...
5 همه بودنیها ببینم همی / وز آن خامشی برگزینم همی
6 بر ایرانیان زار و گریان شدم / ز ساسانیان نیز بریان شدم
7 دریغ این سر و تاج و این داد و تخت / دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
8 کزین پس شکست آید از تازیان / ستاره نگردد مگر بر زیان
9 برین سالیان چارصد بگذرد / کزین تخمه گیتی کسی نشمرد
10 از ایشان فرستاده آمد به من / سخن رفت هرگونه بر انجمن ...
11 بزرگان که با من به جنگ اندرند / به گفتارِ ایشان همی ننگرند
12 چو میروی طبری و چون ارمنی / با جنگاند با کیشِ اهرمنی ...
13 همی سرفرازند کایشان کیند؟ / به ایران و مازندران بر چیند؟ ...
14 بکوشیم و مردی به کار آوریم / بر ایشان جهان تنگ و تار آوریم
15 نداند کسی رازِ گردان سپهر / دگرگونهتر گشت با ما به مهر ...
16 سخن هرچه گفتم به مادر بگوی / نبیند همانا مرا نیز روی
17 درودش ده از ما و بسیار پند / بدان تا نباشد به گیتی نژند
18 گر از من بد آگاهی آرد کسی / مباش اندرین کار غمگین بسی
19 چنان دان که اندر سرای سپنج / کسی کاو نهد گنج با دسترنج
20 چو گاه آیدش زین جهان بگذرد / از آن رنجِ او دیگری برخورد
21 همیشه به یزدانپرستان گرای / بپرداز دل زین سپنجیسرای
22 که آمد به تنگ اندرون روزگار / نبیند مرا زین سپس شهریار ...
23 رهایی نیابم سرانجام ازین / خوشا بادِ نوشینِ ایرانزمین ...
24 کزین تخمۀ نامدار ارجمند / نماندهست جز شهریارِ بلند ...
25 تو پدرود باش و بیآزار باش / ز بهرِ تنِ شه به تیمار باش ...
26 چو با تخت منبر برابر کنند / همه نامِ بوبکر و عمّر کنند
27 تبه گردد این رنجهای دراز / نشیبی درازست پیشِ فراز
28 نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اختر همه تازیان راست بهر
29 چو روز اندر آید به روزِ دراز / شود ناسزا شاهِ گردنفراز ...
30 نه تخت و نه تاج و نه زرّینهکفش / نه گوهر، نه افسر، نه بر سر درفش
31 برنجد یکی، دیگری برخورد / به داد و به بخشش همی ننگرد ...
32 ز پیمان بگردند وز راستی / گرامی شود کژّی و کاستی ...
33 رباید همی این از آن، آن ازین / ز نفرین ندانند باز آفرین
34 نهان بدتر از آشکارا شود / دلِ شاهشان سنگِ خارا شود
35 بداندیش گردد پدر بر پسر / پسر بر پدر همچنین چارهگر
36 شود بندۀ بیهنر شهریار / نژاد و بزرگی نیاید به کار
37 به گیتی کسی را نماند وفا / روان و زبانها شود پرجفا
38 از ایران وز ترک وز تازیان / نژادی پدید آید اندر میان
39 نه دهقان نه ترک و نه تازی بوَد / سخنها به کردارِ بازی بوَد ...
40 چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که شادی به هنگامِ بهرامِ گور ...
41 پدر با پسر کینِ سیم آورد / خورش کشک و پوشش گلیم آورد
42 زیانِ کسان از پیِ سودِ خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش
43 نباشد بهار و زمستان پدید / نیارند هنگامِ رامش نبید
44 چو بسیار ازین داستان بگذرد / کسی سویِ آزادگی ننگرد
45 بریزند خون از پیِ خاسته / شود روزگارِ مهان کاسته
46 دلِ من پر از خون شد و روی زرد / دهن خشک و لبها شده لاژورد
47 که تا من شدم پهلوان از میان / چنین تیره شد بختِ ساسانیان
48 چنین بیوفا گشت گردانسپهر / دژم گشت وز ما ببرّید مهر ...
49 ز رازِ سپهری کس آگاه نیست / ندانند کاین رنج کوتاه نیست
50 چو بر تخمهیی بگذرد روزگار / چه سود آید از رنج وز کارزار؟
51 تو را ای برادر تن آباد باد / دلِ شاهِ ایران به تو شاد باد
52 که این قادسی گورگاهِ من است / کفن جوشن و خون کلاهِ من است
53 چنین است رازِ سپهرِ بلند / تو دل را به دردِ من اندر مبند
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت شانزدهم : نیز : دیگر
در بیت هفدهم : نژند : غمگین، افسرده
در بیت بیستم : گاه : هنگام مرگ
در بیت بیست و سوم : نوشین : جانبخش
در بیت سی و پنجم : چارهگر : فریبکار
در بیت چهل و یکم : کشک : آرد جو – گلیم : پارچۀ زمخت، پشمی
در بیت چهل و پنجم : خاسته : مال، کالا