شحنۀ ما دانش، آنگه حرص در همسایگی / رستمِ ما زنده، آنگه دیو در مازندران
آدمیرویی، دلِ دیو و مَلَک همزادِ توست / صورتی فردا شوی کامروز ازو داری نشان
فرقها باشد میانِ آدمی تا آدمی / کز یک آهن نعل سازند، از یکی دیگر سنان
زر ز بهرِ بذل کردن، نز پیِ زردی بوَد / گر تو خرسندی به زردی، چه زر و چه زعفران؟
از تجمّل هیچ ناید، زر فدی کن زر، فدی / تا همه ساله چو زر هم پیر باشی هم جوان
دستِ عدلی را که آری بر سرِ یک زیردست / در لحد خورشید یابی، در قیامت سایبان
شیرهمت شو، مخور جز کسبِ دستِ خویشتن / تا به نخجیرِ تو باشد وحشِ صحرا میهمان
سیم را رونق نخیزد تا برون ناید ز سنگ / لعل را قیمت نباشد تا برون ناید ز کان
سی گذشت از عمر، برخیز ای نظامی، گوشه گیر / من نصیحت کردهام، باقی تو دانی، هان و هان
چند گویی کعبه را: کاینک به خدمت میرسم؟ / چون نخواندندت هنوز، از دور خدمت میرسان
( قصاید نظامی )