بخشهایی از سخنهای شیرین به شاپور (فرستادۀ خسرو به شیرین).
خسرو پس از فرار از دست بهرام چوبینه به روم رفت تا از قیصر روم کمک بگیرد. قیصر لشکری به خسرو داد و خسرو هم با دختر او، مریم، ازدواج کرد، به ایران برگشت و توانست بهرام را شکست دهد و بر تخت بنشیند. پس از آن دلتنگ شیرین شده، اما بخاطر مریم نمیتوانست به شیرین برسد، به همین جهت شاپور را فرستاد تا پنهانی شیرین را بیاورد، اما شیرین از این درخواست بسیار آزرده خاطر شد.
به تندی برزد آوازی به شاپور / که از خود شرم دار، ای از خدا دور
مگو چندین که مغزم را برُفتی / کفایت کن، تمام است آنچه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سُفت / نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خورد / نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
ببین تا چندبار اینجا فتادم / به غمخواری و خواری دل نهادم
نیفتاد آن رفیقِ بیوفا را / که بفرستد سلامی خشک ما را
من اینک زنده، او با یارِ دیگر / ز مهر انگیخته بازارِ دیگر
مرا بگذار تا گریم بدین روز / تو مادرمرده را شیون میاموز
زمینم من به قدر، او آسمانوار / زمین را کی بوَد با آسمان کار؟
کند با جنسِ خود هر جنس پرواز / کبوتر با کبوتر، باز با باز
نخواهم کردن این تلخی فراموش / که جان شیرین کَند، مریم کُند نوش
نبودم عاشق، ار بودم به تقدیر / پشیمانم، خطا کردم، چه تدبیر؟
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ / خداوندا، تو میدانی، دگر هیچ
بیا گو گر منَت باید، چو مردان / به پایِ خود، کسی رنجه مگردان
هژبرانی که شیرانِ شکارند / به پایِ خود پیامِ خود گزارند
به نادانی درافتادم بدین دام / به دانایی برون آیم سرانجام
که گر شه گوید او را دوست دارم / بگو کاین عشوه ناید در شمارم
وگر گوید بدان صبحم نیاز است / بگو بیدار منشین، شب دراز است
به معزولی به چشمم در نشستی / چو عامل گشتی از من چشم بستی
نه شب خسبم، نه روز آسایشم هست / نه از تو ذرّهای بخشایشم هست
صبوری چون کنم؟ عمری چنین تنگ / به منزل چون رسم؟ پایی چنین لنگ
به عشق اندر، صبوری خام کاری است / بنای عاشقی بر بیقراری است
چو بر شاپور خواند این داستان را / سبک بوسید شاپور آستان را
و زآن پس گر دلش اندیشه سُفتی / سخن با او نسنجیده نگفتی
سخن باید به دانش درج کردن / چو زر سنجیدن، آنگه خرج کردن
( خسرو و شیرین نظامی )