ORezaO

دید از زاری‌ش کو زارِ دل است / تن خوش‌ست و او گرفتارِ دل است

عاشقی پیداست از زاریِّ دل / نیست بیماری چو بیماریِّ دل

علّتِ عاشق ز علّت‌ها جداست / عشق اصطرلابِ اسرارِ خداست

عاشقی گر زاین سر و گر زآن سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

گرچه تفسیرِ زبان روشنگر است / لیک عشقِ بی‌زبان روشن‌تر است

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیلِ آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد / شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد

 

( مثنوی مولوی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر